در تاریخ ۲۳ آبان ۱۳۹۷       ساعت ۱۳:۵۵       ۲۰۰ بازدید


خلاصه خبر :
آسیب شناسی روش تفسیر سلفی

سی و دومین نشست علمی پژوهشی «آسیب شناسی روش تفسیر سلفی»

استاد طبسی  ـ 13 / 10 / 96

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين

قرآن كريم حقيقتي آسماني است كه براي هدايت همه جانبه‌ي انسان، در مسير سعادت دنيا و آخرت نازل شده است و به عنوان يك دست آويز محكم الهي توانسته است در طول تاريخ پر فراز و نشيب اسلام مسلمان‌ها را حول محور خويش نگه دارد. تفسير قرآن جرياني پر گستره در تاريخ و فرهنگ اسلامي بوده و چنانكه مي‌دانيد خاستگاه اين جريان پردامنه هويت الهي قرآن و معاني بيكران آن بوده است لذا همواره قرآن منبع اساسي آئين اسلام و مرجع باورهاي ايماني و رفتارهاي ديني هر فرد مسلمان تلقي شده است.

تفسير قرآن در گذر زمان همواره مايه دلمشغولي‌هاي مكتب‌هاي گوناگون اسلامي، با نگرش‌ها و مشرب‌هاي مختلف فكري بوده و جريان‌هاي تفسيري متنوعي را پديد آورده است كه هر چند اين تنوع و گوناگوني از منظر نمايش شكوه و عظمت اين كتاب آسماني و حضور ابعاد و لايه‌هاي بهم طنيده‌ي معارف آن بوده است اما نگاه‌هاي يك سويه و گاه بي‌ضابطه‌ي فرقه‌هاي منحرف و به طور خاص تفكر سلفي در بستر زمان براي انديشمندان اصيل و متعهدان صيانت از مقاصد والاي الهي قرآن همواره مايه‌ي نگراني بوده است.

از آنجا كه فراز و فرودها، قوت‌ها و ضعف‌ها، سكون و تلاطم‌هاي جريان پر دامنه‌ي تفسير قرآن در طول تاريخ براي ما قابل مشاهده و البته شايسته‌ي تأمل و مطالعه است، اينكه رسالت ما در انتخاب شيوه‌ها و گرايش‌هاي صحيح تفسيري و نقد و پالايش اشكالات و آسيب‌هاي گذشته از يكسو، خطرها و نگراني‌هاي امروز از سوي ديگر خطير و سنگين مي‌سازد.

مركز تخصصي ائمه اطهار عليهم السلام در راستاي تحقق رسالت خويش با رويكرد صيانت و وساطت از فرهنگ تعالي‌بخش دو يادگار مهم پيغمبر اكرم يعني قرآن و عترت، و زدودن غبار جهل و كج فهمي از چهره‌ي اسلام عزيز و به ترويج و تبليغ اصيل اين فرهنگ بي‌بديل همواره اقدام به برگزاري نشست‌هاي علمي براي رسيدن به اين مهم مي‌نمايد.

جلسه‌ي حاضر سي و دومين نشست علمي پيرامون كليدي و محوري‌ترين موضوعات قرآن كريم يعني آيات توحيدي قرآن است، توحيد مهم‌ترين ركن اعتقادي و انديشه‌ي كلامي مسلمانان است كه ابن تيميه و پيروانش آن را دستخوش افكار منحرف و بي مايه‌ي خود ساخته و بر اساس آن به تكفير فرق اسلامي روي آوردند كه البته ماهيّت ضد توحيدي خويش را نمايان ساخته‌اند. تفسير سلفيان از آيات توحيدي قرآن همچون عرش، استوي، وجه، يد و ديگر واژه‌ها يادآور كليساهاي قرون وسطايي و كعب الاحبارهاي يهودي بوده و تفسير مادّي و شرك آلود و البته ضد توحيدي از قرآن را ارائه داده است. آنچه شايان ذكر است اينست كه اين گونه تفسيرهاي سلفي و وهابي از آيات توحيدي قرآن ريشه در معاني و روش‌هاي تفسيري آنان دارد كه لازم است قبل از بررسي آسيب‌ها، لغزشها و پيامدهاي تفسيري آنان به تحليل مباني و روشهاي تفصيلي آنان پرداخته بشود.

ان شاء الله با همين نيّت و با همين قصد در محضر استاد معظم و محقق بزرگوار، استاد حوزه و دانشگاه و مؤسسات علمي و آموزش عالي كه تأليف مهم در اين زمينه دارند، مقاله‌ي ايشان كه به عنوان مقاله برتر شناخته شده است از محضرتان دقيق و متقن استفاده خواهيم كرد. آنچه در اين جلسه مهم مورد دقت است و استاد ان شاء اله به آنها اشاره دقيق خواهند داشت در سه حوزه استفاده مي‌كنيم؛ مباني تفسير سلفيه، منابع تفسيري سلفيه و ضوابطي كه اينها در تفسير خودشان دارند. درباره مباني خيلي بحث‌هاي جالبي است مي‌ارزد كه با دقت گوش بدهيد و نكته برداري كنيد و حتي ان شاء الله اگر هم وقت خيلي نبود كه همه مطالب را استاد در اين جلسه بخواهند بيان كنند در جلسات بعدي مي‌توانيم از اين مطالب مهم استفاده كنيم. در قسمت مباني استاد به حجيت قول صحابه خواهند پرداخت در مقام ثبوت، در همين قسمت به معاني مجاز و كاربرد مجاز در تفسير سلفي استفاده مي‌كنيم، در بخش دوم از منابعي كه سلفيه در تفسير استفاده كرده‌اند و از منابعي كه استفاده نكرده‌اند را استفاده خواهيم كرد و ان شاء الله در بحث ضوابط آيا اصلاً تفسير سلفي ضابطه‌مند است و اگر ضابطه‌مند است از چه ضابطه‌هايي در اين تفسير استفاده شده كه الآن خيلي باعث سرشكستگي امت اسلام است، بعضي از مباني تفسيري كه اينها دادند.

 


ـ اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين

ابتداءً خير مقدم عرض مي‌كنم خدمت همه حضار ارجمند، برادران خواهران، اساتيد معظم و معزز، قبول زحمت فرموديد تشريف آورديد ماهيت اين جلسه اين است كه دروسي را كه ياد گرفتيم تقديم اساتيد بزرگوار خودمان كنيم ان شاء الله كه از نقدهاي سازنده‌ي همه‌ي شما عزيزان بنده استفاده و بهره‌هاي فراوان خواهم برد.

پيش از اينكه بحثم را شروع كنم امشب در مدرسه‌ي فيضيه اينطور كه پيامكش آمده بود يادواره‌اي براي شهداي روحاني جنگ تحميلي و دفاع مقدس ترتيب داده شده همين جا ما عرض ادب و احترام كنيم به ساحت مقدس ارواح طيبه شهدا و امام شهدا، شهداي دفاع مقدس، شهداي انقلاب اسلامي، شهداي حرم، كساني كه با اهداي خون خودشان امنيت را براي ما به ارمغان آوردند اين بحث‌ها را چنانچه اينجا راحت و با امنيت مطرح مي‌كنيم انصافاً مديون ايثارگري‌ها و شجاعت‌ها و ازجان گذشتگي‌هاي اين بزرگواران هستيم. همه‌ي شهدا، مخصوصاً شهداي روحاني كه پيش قراول بودند، همين جا به ارواح طيبه شهداي اسلام از باب احترام يك صلوات محمدي پسند هديه مي‌كنيم.

بحثي كه به نظر حقير آمد اينجا در اين فضاي مقدس و نوراني و علمي تقديم بزرگواران كنم از آنجايي كه بحث‌هاي اينجا هم رويكرد نقادانه دارد نسبت به جريان سلفي‌گري و رشته‌ي تخصصي خود بنده هم بحث‌هاي تفسيري است مناسب ديدم كه نگاهي به روش تفسيري سلفي‌گري داشته باشد و روش اينها را در تبيين آيات قرآن بالأخص آيات توحيدي نقد و بررسي كنيم. استاد بزرگوار بيان فرمودند بنده از بعضي از نكات صرف نظر مي‌كنم، يكي از انگيزه‌هايي كه باعث شد بنده اين درس را با عنوان «آسيب شناسي روش تفسير سلفي در معنا شناسي آيات توحيدي قرآن» انتخاب كنم و كار كنم اين بود كه امروزه جريان سلفي به معناي خاص خودش، يعني وهابيت و پيروان ابن تيميه ادعا مي‌كنند كه موحد واقعي هستند و بقيه‌ي مسلمانان را مشرك خطاب مي‌كنند و مشرك تلقي مي‌كنند و ادعا مي‌كنند كه پرچم توحيد را الآن اينها در دست دارند.

اين سؤال پيش مي‌آيد كه برداشت توحيدي شما و تفسيرتان از توحيد چيست؟ به اصطلاح منبع شما چيست؟

اينها يكي از منابع مهم‌شان چون اهل حديث هم هستند و خيلي ادعا مي‌كنند كه اهل تلاوت و قرائت قرآن هستند بهرحال منبع اول آيات قرآن است، استناد مي‌كنند به آيات قرآن. سؤال من اين است كه جريان سلفيه چه روشي را براي فهم آيات توحيدي قرآن اتخاذ كرده و آيا اين روش متقن است، آيا منتج به نتيجه هست يا نه؟ آيا نتيجه‌بخش هست، آيا واقعاً جريان سلفي‌گري در فهم آيات توحيدي قرآن درست عمل كرده؟ روش‌هايي كه اتخاذ كرده درست و متقن بوده يا نه.

فرضيه ما در اين جلسه اينست كه سلفي‌گري با روش ظاهرگرايي كه حالا ظاهرگرايي را هم توضيح خواهم داد و يك عنوان بي مسمي براي اينهاست، اينها فهم غلط و غير مطابق با واقع را اعمال كرده‌اند، تفسير اينها تفسير به رأي است و تفسير واقعي نيست، روشي كه سلفي‌گري و جريان سلفي براي فهم آيات قرآن انتخاب كرده اين روش منتهي به فهم مقاصد است و مراد جدّي خداي تبارك و تعالي در آيات قرآن نمي‌شود، اين فرضيه بنده است. منتهي براي اين فرضيه بنده استدلال دارم.

پيش از ورود به بحث يك سري مطالب مقدماتي است كه به نظرم لازم است بيان كنم همين جا مطرح مي‌كنم و سريع از اين مطالب رد مي‌شوم چون اين مطالب براي ما مهم است و كاربرد عملي دارد براي اين بحث ما.

مفاهيمي كه فكر مي‌كنيم بايد به آن توجه داشته باشيم يكيش مفهوم سلفي است. سلفي منصوب به سلف است، سلف هم يك عنوان عامي دارد و يك عنوان خاصي دارد، عنوان عامش فكر مي‌كنم شامل شيعه هم بشود، ما افتخار مي‌كنيم به سلف صالح خودمان يعني ائمه اطهار عليهم السلام تمسك مي‌كنيم، اين به معناي عام خودش. اما آن عنوان خاص و آن اصطلاح خاص و آن مصطلحي كه الآن به ذهن‌ها متبادر مي‌شود از جريان سلفي، كساني هستند كه ادعا مي‌كنند پيرو سلف صالح‌اند، به طور مشخص ابن تيميه پرچم‌دار سلفي‌گري است در قرن هفتم و هشتم پرچم احياي سنت سلف را ادعا كرد كه ما بلند كرديم، از نگاه آقاي ابن تيميه سلف شامل صحابه، تابعين و تابعينِ تابعين تا علمايي كه در زمان قرن سوم زندگي مي‌كردند يعني تا پايان سده‌ي سوم هجري اينها را سلف اطلاق مي‌كنند اين براي ما مهم است، اين يك نكته.

نكته دوم اينكه ما تفسير را بيان مفاد استعمالي و مراد جدّي خداي متعال مي‌دانيم، اين معنا را هم آقاي راغب اشاره كردند و كتاب البرهان زركشي هم به آن اشاره شده.

نكته سوم مراد ما از آسيب كما اينكه در فرهنگ لغت هم بيان شده زخم، عيب و نقص، رنج و مشقّت، آفت و بلا است، اين در لغت و مقصود ما از آسيب شناسي تفاسير شناخت معايب، نواقص و آفات و زيان‌هاي تفاسير سلفي است، چه پيامدهايي را به دنبال داشته و چه معايب و مقاصدي را دارد، اين منظور ما از آسيب شناسي.

و اما روش؛

بحث‌هاي روشي خيلي اهميت دارد، جناب سيد مرتضي در بحث خبر واحد دغدغه‌اي كه دارد اين است كه آيا ظن ما را به حقيقت و به علم و به واقع امر مي‌رساند؟ ايشان تصريح مي‌كند ما بايد طريقي را اتخاذ كنيم، مسيري را بايد طي كنيم كه آن مسير منتهي به واقع امر بشود، لذا بحث‌هاي روشي كه امروزه از آن تعبير مي‌كنند به متدولوژي از اهميت بسيار مهمي برخوردار است. هر روشي از سه مؤلفه تشكيل مي‌شود، مؤلفه‌ي اول يعني ما اگر بخواهيم هر روشي را در علوم مورد بررسي قرار بدهيم بايد به اين سه مؤلفه توجه داشته باشيم؛ 1) مباني و اصول و پيش فرضها، به طور مشخص در بحث تفسير مؤلفه‌ي اول به اين معنا خواهد بود كه مفسر مباني و پيش فرضهايي را كه آنها را انتخاب كرده و پذيرفته چيست؟ بر امر تفسير. مثلاً بحث حجّيت قراءات، آيا آقاي مفسر همه‌ي قراءات را حجت مي‌داند يا يك قرائت را؟ اين بحث‌هاي مربوط به مباني مي‌شود، يا شما براي تفسير قرآن چقدر به روايات ترتيب اثر مي‌دهيد، به كدام روايات؟ ممكن است بگوئيد من به تفسير صحابه اهميت مي‌دهم، تفسير صحابي براي من حجّيت دارد اين خودش يك مبناست.

2)  مؤلفه دوم منابع است، در خصوص تفسير سؤالي كه مطرح مي‌شود اين است كه مفسر از چه منابعي براي تفسير قرآن استفاده مي‌كند؟ آيا از قرآن، از قرآن و روايات، از قرآن و روايات و لغت؟ منابع مختلفي هست كه بحث است. بعضي ممكن است در تفسير آيات فقط بخواهند به روايات اكتفا كنند، يك جريان حديث بسندگي داريم اينجا، از چه منابعي استفاده مي‌كند و آيا اين منابع متقن هستند يا نه؟ اين هم مؤلفه‌ي دوم، و مؤلفه سوم ضوابط و قواعد است، بايد و نبايدها است، فرايندي كه يك مفسر براي فهم آيات قرآن و براي تبيين مراد جدي پروردگار استفاده مي‌كند آن فرآيند چيست؟ آن مراحل چيست و چه گام‌هايي را طي مي‌كند؟‌بنده حقير كتابي را به لطف پروردگار تأليف كردم به نام مفردشناسي روشمند مفردات قرآن، در پايان فصل ثقل كتاب ما اين است كه براي فهم مفردات قرآن ضوابطي كه بايد حتماً رعايت بشود و مراحلي كه بايد طي بشود بحث ساختارشناسي واژه داريم و معناشناسي واژه داريم، بحث تعدد معنايي داريم، بحث اينكه آيا اين واژه معنايش معناي حقيقي است يا مجازي؟ معناي لغوي واژه، هر مسيري كه جنبه‌ي بايد و نبايد پيدا مي‌كند، به اين مي‌گوئيم ضوابط و آن قواعدي كه اينجا استفاده مي‌شود.

3)   و آيات توحيدي كه مسئله مهمي است، من تأكيد دارم بگويم آيات توحيدي، چون در قرآن كريم به يك معنا همه‌اش توحيد است اما اينكه مي‌گوئيم آيات توحيدي مقصود ما از آيات توحيدي آن دسته از آياتي است كه به صفات خداوند متعال پرداخته‌اند. صفات خداي متعال به دو بخش تقسيم مي‌شود برخي از اين صفات مانند علم و حيات و عقل هم مستقلاً درك مي‌كند اين محل بحث ما نيست اما بعضي از صفات خداي متعال مستندش فقط نقل است كه اين هم بخشي مربوط به ذات پروردگار مي‌شود مانند يد، مانند وجه، عين، ساق، اينها منبعش در خود قرآن كريم در آيات پرداخته شده و مثلاً قرآن مي‌فرمايد بل يداه مبسوطتان براي خدا، ظاهر آيه اين است كه اثبات يد شده و بخش دوم صفات فعل است كه اشاره‌ي به يك كار ويژه‌اي مي‌كند جاء ربك، آمدنِ پروردگار.

حالا ما مي‌خواهيم ببينيم جريان سلفي يا سلفي‌گري چه روشي را در فهم آيات توحيدي اتخاذ كرد، من خيلي تأكيد دارم به اين آيات توحيدي چون اينها گوش هم را كر كردند كه ما معلم توحيديم، بقيه مشرك هستند! ما فقط موحد هستيم، شما اين فهم توحيدي‌ات را از كجا آوردي؟

نسبت به آياتي كه به صفات خداي متعال پرداختند و اين صفات هم صفاتي است كه مستندي جز نقل ندارد و ما به اين صفات مي‌گوئيم صفات خبري. صفات خبري يعني صفاتي است كه خداي متعال از آنها خبر بدهد اين مشكله‌اي است در مباحث تفسيري و كلامي، بالأخره خداي متعال يك جا مي فرمايد اثبات عرش مي‌كند، استوي علي العرش، اثبات يد مي‌كند براي خدا دست است، بعضي جاها ظاهرش اين است كه براي خدا اثبات ساق مي‌كند اين هم يك صفت است! چكار كنيم؟ آيا اين صفات را از خدا نفي كنيم؟ خداي متعال از اينها خبر مي‌دهد، اثبات كنيم، مشكل تشبيه داريم آن را چكار كنيم. همين مشكل باعث شده كه جريان‌هاي مختلف كلامي در همان سده‌هاي اول در امت اسلامي شكل بگيرد. يك گزارش خيلي كوتاه از نحوه‌ي مواجهه اهل سنت نسبت به آيات صفات، پس معلوم شد آيات صفات يعني آياتي كه به صفات پروردگار پرداختند آن هم صفات خبري.

دو رويكرد كلي وجود دارد؛ رويكرد اول يك رويكرد تشبيهي است كه عده‌اي آمدند در امت اسلامي اين آيات صفات خبري را حمل بر معناي ظاهري‌اش كردند و حقيقتاً براي خداي متعال اثبات اندام كردند و گفتند خدا دست دارد، پا دارد، چشم دارد، اينها را براي خدا اثبات كردند با استناد به همين آيات. از اينها تعبير مي‌كنند به حشويه، مشبهه، يا مجسمه، رويكرد كلان دومي وجود دارد نسبت به اين آيات كه رويكرد تنزيهي است، گفتند نه. ما چرا بيائيم خدا را به انسان تشبيه كنيم، چرا بيائيم براي خدا جسمانيّت قائل بشويم، تا اينجا خوب است و خدا را منزه مي‌كنيم ولي اين آيات را چطور حل مي‌كنيد؟ راهكار شما، الگوي شما براي حل اين مشكل در آيات قرآن چيست؟

بعضي‌ها آمدند مثل آقاي ابوالحسن اشعري متقدم، ايشان دو رويكرد داريم، اشعري متقدم داريم و اشعري متأخر. ايشان اول معتزلي بود،‌بعد از اينكه آمدند به فرقه‌ي احمد بن حنبل پيوستند يك مقداري آراء احمد بن حنبل را پالايش كردند، آقاي اشعري يك مرامنامه‌اي دارد در ذيل 51 اصل بيان كردند. ايشان آمدند آيات صفات را حمل بر معناي ظاهري‌اش كردند و گفتند ما ايمان داريم به اينكه خداي متعال داراي وجه است، خداي متعال داراي يد است، آيات شريفه را هم آورده و به آن استناد كرده، آنها را حمل بر معناي ظاهري‌اش كرد اما مشكل تجسيم را چطور حل كرد؟ يك قيد بلا تكييف اضافه كرده يا بلا كيف، كيفيتش چطوري است؟ خدا دست دارد همين معنايي كه از آيه فهميده مي شود اما كيفتش را ما نمي‌دانيم، خداي متعال چشم دارد و ما نمي‌دانيم چطوري، به آن علم نداريم.

عده‌اي رويكرد تفويضي داشتند و گفتند ما نمي‌فهميم معناي اين آيات چيست؟ علمش را به خدا واگذار مي‌كنيم، اينها شدند اهل تفويض، از اين جهت كه اينها بالأخره خدا را منزه از صفات بشر دانستند، اين خوب بود ولي بالأخره آيا خداي متعال مجمل صحبت كرده؟ اين مشكل را چطور حل مي‌كنيد؟ نتوانستند جوابي براي اين سؤال بدهند.

البته تفويض معناي ديگري هم دارد و آن رويكرد ابن تيميه است، آنها هم معناي تفويض را تا حدي به كار برده‌اند و گفتند همين قيد بلا تكييف را به كار مي‌برند منتهي با يك اضافه‌اي. حالا كيفيتش را ما نمي‌فهميم چيست، يعني حمل بر معناي ظاهري مي‌كنند اما مي‌گويند حالا كيفيتش به چه شكلي هست نمي‌دانيم، كيفيتش را واگذار كرديم به خدا. بگذريم از اينكه بين جريان سلفي‌گري با آن تعريفي كه عرض كرديم با جريان اشعري بگومگوهاي زيادي هست اين را واگذار مي‌كنيم به مباحث كلامي، ورود پيدا نمي‌كنيم ولي اينها با هم درگيري دارند.

و رويكرد آخر رويكرد تأويل است، تأويل به چه معناست؟ خود ابن تيميه معنا مي‌كند تأويل يعني اينكه آيات و صفات را بيائيم بر معناي خلاف ظاهرش حمل كنيم، شما مثلاً يد را بيائيد تفسير بكنيد به قدرت، اين تأويل است، اين تأويل را نمي‌پسنديم، سلف هيچ وقت تأويل نكردند، سلف كه عبارت باشد از صحابه و ... همين معناي ظاهري را مي‌فهميدند، لذا كما اينكه در ادامه هم خواهد آمد يك فضاي تأويل هراسي را راه انداختند در تفاسير خودشان كه تأويل بدعت است، تأويل جايز نيست، تأويل خلاف سنّت سلف هست و از اين حرف‌ها.

آقاي ابن تيميه ادعا مي‌كند ما جرياني هستيم رويكرد ما نسبت به آيات صفات اين است كه ما نه تحريف‌گريم، تحريف به معناي تعليل، اين هم داخل پرانتز عرض كنم كه تأويل سلفي شامل معناي مجازي هم مي‌شود چون اينها مجاز را قبول ندارند نه در لغت و نه در آيات قرآن. از تأويل تعبير به تحريف مي‌كنند. ما آيات صفات توحيدي را حمل بر معناي ظاهرش مي‌كنيم بدون اينكه تأويل كنيم اين را بارها ايشان تكرار مي‌كند بدون اينكه تعطيل كنيم، تعطيل مراد اين است كه ما بگوئيم اين آيات را ما نمي‌فهميم، همان تفويضي كه گفتيم، اينها يك چنين ادعايي دارند از ابن تيميه به بعد. بدون تكييف بلا كيف نمي‌دانيم، خدا يد دارد ولي كيفيت را اينجا بيان نمي‌كنيم تا در ورطه‌ي تشبيه بيفتيم و بدون اينكه خدا را بخواهيم تشبيه كنيم به انسان و به مخلوقات، اين ادعاي ابن تيميه و پيروانش هست.

حالا ما مي‌خواهيم ببينيم اينها آيا در ادعايشان موفق بودند؟ آيا اين راهكاري را كه انتخاب كردند راهكار درستي بوده؟ به عبارت ديگر روشي را كه اينها براي فهم اين دسته از آيات اتخاذ كردند آيا اين روش واقعاً منتج به فهم توحيدي صفات پروردگار هست؟ يا اينكه اينها خودشان از چاله بيرون شدند و به چاه عمق افتادند؟ كدام يك؟

از بيش از ده تفسير سلفي تحقيق ميداني داشتيم، تفاسير مهم‌شان را بعد از ابن تيميه، حالا اگر عزيزان هم بخواهند خودشان مراجعه كنند يكيش تفسير خود ابن تيميه است كه البته تفسير ابن تيميه آراء تفسيري‌اش هست نه نگاشته‌ي تفسيري. نگاشته تفسيري ندارد، شاگردش ابن قيّم جوزي آراء تفسيري دارد اثر تفسيري كه نگاشته خودش باشد ندارد.

تفسير ابن كثير هست كه معروف هست به سلفي و گفته مي‌شود شيفته‌ي ابن تيميه بوده، فتح الغدير شوكاني، روحاني المعاني آلوسي، اين آقاي شوكاني و اقاي آلوسي ، نمي‌دانم  نسبت‌شان چقدر به ابن تيميه نزديك است، ذيل آيه وابتغوا إليه الوسيله نگاه كنيد آنجا درباره رأي ابن تيميه در مورد توسل حرفهاي ابن تيميه را تكرار كرده! لا اقل از اين جهت اينها سلفي‌اند، با آن معنايي كه گفتيم. يعني سعي‌شان اين است كه دنباله‌رو ابن تيميه باشند، محاسن التأويل تفسير قاسمي را داريم، تفسير عبدالرحمن سعدي را داريم و تفسير شنقيطي كه معروف به اضواع البيان است داريم.

اين بحث مقدماتي بود.

اما وارد اصل مطلب بشوم؛ مباني و پيش فرضهاي تفسير كه اين اولين مؤلفه از مؤلفه‌هاي روش شناسي است؛ اينها چه مباني‌اي را داشتند؟ آيا اين مباني منتج هستند يا نه؟ اولين مبنايي كه بايد اينجا بررسي كنيم اين است كه بالأخره شما سلفيّه وقتي كه مواجه با آيات صفات مي‌شويد مي‌گوئيد ظهور دارد يا نه؟ بالأخره معنايش فهميده مي‌شود يا نه؟ آيا شما تفويضي هستيد يا غير تفويضي؟‌ اين خودش يك مبناست كه اول بايد روشن بشود، ادعاي اينها بايد بررسي شود.

ابن تيميه دو تا سخن متعارض دارد كه ما نتوانستيم اينها را با هم جمع كنيم؛ او در بيان رويكردش نسبت به معنا شناسي آيات صفات يك جا تفويض را مطرح مي‌كند مي‌گويد سلف هيچ گاه درباره آيات صفات تفسير و تأويل نمي‌كردند بلكه توقف مي‌كردند (اين در مجم الفتاوا آمده) و علمش را به خدا ارجاع مي‌دادند و اينجا هم اينجا ادعاي اجماع مي‌كند پس يك جا رويكرد تفويضي را مطرح مي‌كند، در جاي ديگر تأويل و توصيف را مي‌گويد. مي‌گويد گفته‌ي اهل تفويض كه مي‌پندارند از پيروان اهل سنت و سلف هستند از بدترين گفته‌هاي اهل‌بدعت و الحاد است ايشان مي‌گويد كساني كه تفويضي بودند اهل تجهيل‌اند (عين عبارت ايشان است) نادان و جزء جهله هستند، طريقه‌اي كه اينها انتخاب كردند طريقة التجهيل است، اين تعبير ايشان است. اگر بگوييم سلف اهل تفويض بودند ديگر معنا ندارد بگوئيم همين سلف اهل تأويل بودند چون اينها باب فهم آن دسته از آيات را بستند و ما نمي‌توانيم اين آيات را بفهميم، چه بخواهيم تأويل را به معناي تفسير بگيريم، تأويل را بخواهيم به معناي حمل بر معناي خلاف ظاهر بگيريم، اينجا ديگر معنا ندارد.

اما اگر بگويد سلف اهل تأويل نبودند، اعم از آن است كه بگويد سلف تفويضي بودند يا نه؟ ممكن است سلف را بگوئيم كه اينها تأويلي نبودند اما تفويضي هم نباشند. من اينجا عرض مي‌كنم ردّ مطلق رويكرد تفويضي يا تعليلي از سلف يك ادعاست، اينكه بگوئيد سلف تفويضي نبودند و بعد بگوئيد كسي كه ادعا كند سلف تفويضي بوده طريقه‌ي او طريقة التجهيل است و جزء جهله است و اين يك ادعاست كه بايد راستي آزمايي وبررسي بشود.

از آن طرف هم اگر بخواهيد تأويل را كلاً نفي كنيم  بگوئيد اينها تأويلي هم نبودند اين هم نيازمند دليل است.

من اينجا سوالاتي دارم از جريان سلفيه، خصوصاً آقاي ابن تيميه. ايشان تفويض را طريقه التجهيل مي‌داند، آيا شما كه ادعا مي‌كنيد سلفي هستيد، شما آن را توسعه بدهيد به سده سوم و يا توسعه‌ ندهيد، بالأخره قدر متيقنش كه صحابه هستند و شامل صحابه مي‌شود، اينجا كه اختلافي نيست. شما نظرتان درباره خلفا چيست؟ خلفا جزء سلف هستند يا نه؟ شما كه تعبير كردند طريقة التجهيل، آقاي سيوطي الدر المنثور با سند نقل مي‌كند مي‌گويد از آقاي ابوبكر سؤال مي‌شود درباره «ابا»، و فاكهة و ابا، نمي‌تواند جواب بدهد مي‌گويد كدام آسمان و كدام زمين من را پناه خواهد داد اگر بخواهم حرفي بزنم كه نمي‌دانم؟ اينكه حالا ابا مربوط به آيات توحيدي نيست ولي مي‌شود يك قياس اولوي تشكيل داد. بالأخره آيات توحيدي فهمش بسيار خطيرتر است اين سلفي كه شما ادعا مي‌كنيد پيرو آن هستيد نسبت به اين بخش از آيات احتياط كردند و به اصطلاح تفويض، اينها گرفتار الفاظ نيستند، اين علمش را به خدا تفويض كرد.

جناب عمر هم همينطور، در همان الدر المنثور دارد كه رفتار عمر بن الخطاب تندتر هم هست كه مي‌رود بالاي منبر و آنجا ابراز ناراحتي مي‌كند مي‌گويد ما همه‌ي آيات را فهميديم و اين واژه را نمي‌دانيم يعني چه كه أب به چه معناست؟ بعد مي‌گويد كاري كه بخواهد متكلفانه باشد انجام نمي‌دهيم، ايشان مقصودش اين است كه طريقه‌ي اينها طريقة التجهيل است و بايد پاسخ بدهد. اما اينكه بگوئيم سلف رويكرد تأويلي نداشتند، تأويل به چه معنا؟ به معناي مجازي بگيريم يا به معناي خلاف ظاهر بگيريم، معنايي كه ابتدآءً از ظاهر لفظ فهميده نمي‌شود البته مقوله‌‌ي تأويل هم يك مقوله‌ي بسيار پيچيده‌اي است ولي بهرحال رويكرد تأويلي داشتند يا نه؟ مبناي سلفيه نسبت به اين سؤال چيست؟ شما كه ادعا مي‌كنيد روش‌تان روش سلف هست، بالأخره چه مبنايي داريد؟ آيا تأويل مي‌كنيد آيات را يا نه؟

‌ اينجا هم بنده مستنداتي را آوردم كه نشان مي‌دهد سلف تأويل هم كردند به طور مشخص آقاي طبري، داخل پرانتز عرض كنم كه ايشان نزد آقاي ابن تيميه كتاب تفسيرش از اجل تفاسير است از اين جهت كه آراء سلف را نشان مي‌دهد و حكايت مي‌كند. پس كتاب معتبر است، حالا در اين كتاب از ابن عباس نقل مي‌كند كه جزء صحابه است مفسر هم هست كه ذيل آيه‌ي همان و يكشف عن ساق، ساق در لغت آقاي ابن سيره مي‌گويد بين قدم و زانو را مي‌گويند كه اين معلوم مي‌شود معناي ظاهري است! از ابن عباس نقل مي‌كند مي‌گويد يوم يكشف عن الساقط يعني آن روزي كه روز شدّت و سختي است، كل تركيب را معنا مي‌كند، ظاهر گرايان گفته‌اند روزي كه خدا پاچه‌ي شلوارش را بالا مي‌زند، كشف الساق مي‌كند، پس معلوم مي‌شود خدا پا دارد، اين مي‌شود معناي ظاهري، اين معنايي كه ابن عباس نقل مي‌كند چه نسبتي با معناي اين واژه دارد؟ اينم معناي ظاهري نيست بلكه تأويل است.

من به يك مورد اشاره كنم؛ خود آقاي احمد بن حنبل، جريان سلفي از ابن تيميه به بعد خودشان را سعي مي‌كنند به احمد بن حنبل وصل كنند، جزء حنابله هستند، اينجا آقاي ابن كثير در كتاب البدايه و النهايه نقل مي‌كند از حافظ بيهقي مي‌گويد حافظ بيهقي از احمد بن حنبل نقل كرد كه در ذيل آيه كريمه جاء ربك، جاءَ معناي ظاهريش آمدن است گفته جاء ثوابه، اين تأويل است تفسير يا ظاهر يا باطن است؟ آقاي احمد بن حنبل جزء سلف نيست يا تقرير شما از سلف تقرير كاملي نيست؟

آقاي بخاري، ما سؤالي داريم از جريان سلفي، شما بالأخره ميانه‌تان با آقاي بخاري چطوري است؟ موضع خودتان را شفاف سازي كنيد، آيا قبول داريد يا نه؟ مشهور در اهل سنت اين است كه اصح كتابهاست بعد از قرآن، چيزي است كه خوابها براي اين ديدند، حرف اينها را نقل مي‌كنيم، آقاي بخاري در ذيل آيه «ولا تدعوا مع الله اله آخر لا اله الا,,, الا وجهه» آقاي بخاري در كتاب صحيحش وجه را به معناي مُلك آورده، وجهي كه آقاي اشعري در مرامنامه‌ي فكري خودش وجه را به معناي صورت مي‌گيرد اينجا چطور آقاي بخاري به معناي ملك گرفته؟ 

تا اينجا به اين نتيجه رسيديم در اين مبنا، بالأخره معلوم نيست سلف درست مي‌گويند، يا ابن تيميه درست مي‌گويند؟ ابن تيميه تقريرش كامل است؟ اگر تقريرش درست است پس آن سيره شيخين چه مي‌شود؟ متوجه نشديم، ولي ما فعلا به اين نتيجه رسيديم كه تا اينجا تقرير ايشان از سلف تقرير كاملي نيست، خلافش را ما ديديم، مبناي دوم مبناي حجّيت قول صحابي است، ابن تيميه مي‌گويد صحابه و تابعين و تابعين تابعين به تفسير و معاني قرآن نسبت به ديگران آگاه‌ترند، هر كس برخلاف تفسير آنها سخن بگويد يا تفسير كند به خطا رفته، در جاي ديگر تعبيري كه دارد اينست كه كساني كه تفسيرشان برخلاف تفسير صحابه است اهل بدعتند اين عين تعابير آقاي ابن تيميه است.

اينها قول صحابي را حجت مي‌دانند، نكته‌ اينست كه چه ابن تيميه و چه ابن كثيري كه تحت تأثير او هست وقتي مي‌خواهند صحابه را تعريف كنند مي‌گويند خلفاي راشدين، ائمه مهديين، بعد اسم كه مي‌خواهند بياورند مي‌گويند عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عباس و ...، اسمي از اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب صلوات الله و سلامه عليه مطرح نشده حالا اين را من در نقد و بررسي عرض خواهم كرد. يكيش همين بود مگر حضرت علي عليه السلام جزء صحابه نيست چرا اسمش را نياورديد؟ اين دو نفر چه ويژگي‌اي داشتند، عبدالله بن عباس آيا برتري دارد به علي بن ابيطالب عليه السلام؟ در حالي كه ابن عباس مي‌گويد من هر چه در تفسير دارم از علي بن ابيطالب است.

آقاي سيوطي تعبير مي‌كند علي بن ابيطالب عليه السلام صدر المفسرين است، اين تعابيري است كه خودشان دارند پس كجا رفت اين تعابير.

در مورد عدالت صحابه حرف زياد مطرح شده، من همه را تكرار نمي‌كنم شأن عزيزان اجل از اين است كه بخواهيم با حرفهاي تكراري مطرح كنيم ولي يك سري نكاتي را كه فكر مي‌كنم كمتر به آن پرداخته شده و بايد برجسته و پررنگ بشود آنها را عرض ميكنم: 1) نظريه عدالت همه‌ي صحابه به نظر ما بدعتي است كه پس از قرن اول هجري مطرح شده، اصلاً در قرن اول ريشه ندارد، قائلش چه كسي است؟ صحابه و تابعين هم به اين نظريه اعتقادي نداشتند، همديگر را تكفير مي‌كردند. ظاهراً اولين نظريه‌پرداز عدالت همه‌ي صحابه ابن ابي حاتم رازي است كه متوفاي 327 است، مال قرن چهار است، آقاي ابن تيميه سلفيه را تا پايان سده سوم مي‌داند، اين از كجا درآمد؟ ايشان مگر سلفي است كه بخواهيم حرفش را قبول كنيم؟ اين يك. مگر اينكه بگوئيم آقاي ابو زرعه كه متوفاي 264 است مال سده‌ي سوم است، كسي را كه به صحابه اهانت كند ايشان گفته زنديق است، از صحابه هم تعبير به شهود كرده و گفته اينها شاهد هستند، شاهد آيات قرآن بودند، شاهد بيانات پيامبر بودند، در اين صورت ابو زرعه جزء سلف زماني محسوب مي‌شود ولي به نظر مي‌رسد كه سخن ابوزرعه دلالتي بر عدالت صحابه و نيز عدالت همه‌ي صحابه ندارد، چرا كه قول شاهد اخبار از واقع و از باب خبر حسي است، شاهد دارد خبر حسي مي‌دهد كه پذيرش قول او متوقف بر عادل بودنش هم نيست، همين كه ثقه باشد كافي است، تعرض از كذب كند كافي است، لازم نيست حتماً عادل باشد، بنابراين صحبت‌هاي آقاي ابو زرعه دلالتي بر نظريه‌ي عدالت، آن هم عدالت‌ي همه‌ي صحابه ندارد، مي‌ماند همان آقاي ابن ابي حاتم رازي و حوضش كه ايشان هم  خارج از قلمروي سلف حساب مي‌شود. پس اين نظريه ريشه ندارد به نظر ما.

خود اهل سنت هم اتفاق نظر ندارند، اينطور نيست كه بگوئيم فقط شيعه قبول ندارد عدالت جميع صحابه را، نخير در خود آقاي غزالي، در المست؟؟؟ هست، آقاي آمدي در كتابش الاحكام دارد، آقاي شوكاني در نيد الاوطارش دارد، همه‌ي اينها يك حرف مي‌زنند كه مطلق صحابي قولش حجّت نيست. اين نكته را عرض مي‌كنم كه اتفاق نظر بر آن نيست، آقاي سيوطي هم درباره تفسير نكته‌اي دارد كه به فكر مي‌رويم، مي‌گويد در ميان صحابه كساني كه شهرت به تفسير داشتند خلفاي اربعه، ابن مسعود، ابن عباس، ابي بن كعب، زيد بن ثابت و ابو موسي اشعري و عبدالله بن زبير است، اما خلفا بيش از همه‌شان علي بن ابيطالب است. از ايشان ما بيشتر نقل تفسيري داريم، چرا؟ به خاطر اينكه آنها زودتر از دنيا رفتند، دليلي كه ايشان مي‌آورد! آقاي ذهبي معاصر هم يك دليل ديگري اضافه مي‌كند مي‌گويد اينها مشغول خلافت بودند و نرسيدند قرآن را تفسير كنند. اين دليل را بپذيريد را نپذيريد بالأخره علي بن ابيطالب طبق مبناي خودتان هم صحابي است و هم مفسر است، عبدالله بن مسعود و همه‌ي اينها انگشت كوچك حضرت امير هم نمي‌شوند، به تقرير خودم! شما هم كه مي‌گوئيد صدر المفسرين، جايگاه روايت علي بن ابيطالب در تفسير سلفي چيست؟ بسيار كمرنگ است و اين يك نقيصه‌اي است، اگر ما بخواهيم به عنوان يك نكته‌ي روشي عرض كنيم اين را يك اشكال مي‌دانيم.

سؤال ديگري كه ما داريم، شما در مورد حجّيت قول صحابي ممكن است به آيات و روايات استناد كنيد، يك دليلي كه اينها مي‌آورند اصحاب كالنجوم است، بنده عرض مي‌كنم رويكردهاي مختلفي داشته هم سني‌ها و هم شيعه، گفتند اصحابك النجوم به لحاظ سندي و رواتش مشكل دارد، تكذيب كردند، بنده با اجازه اساتيد معظم عرض مي‌كنم في الجمله اصحابك النجوم دليل بر تكذيبش وجود ندارد چرا تكذيب مي‌كنيد؟ روايت تحريف شده، در غير مورد خودش تطبيق شده، اصحابي مراد اهل‌بيت پيامبر هستند، اهل‌بيت پيامبر حقيقتاً چه كساني بودند؟ فاطمه زهرا سلام الله عليها، اميرالمؤمنين علي عليه السلام، امام حسن و امام حسين، آيا اينها صحابه پيامبر نبودند؟

ما فكر مي‌كنيم اينجا سرقت فضائل اتفاق افتاده، چرا روايت را تكذيب مي‌كنيم؟ اصحابك النجوم، اصحابي أي اهل‌بيتي كه ما هم از منابع شيعه دليل داريم و هم از منابع اهل‌سنت. در اينجا ما يك سؤال ديگري هم داريم از آقاي ابن تيميه، آيا ابن تيميه به عنوان احياگر و پرچم دار سلفي‌گري همه‌ي اقوال صحابه را محور قرار داده و به همه آراء تفسيري صحابه احترام گذاشته؟ ما فكر مي‌كنيم ايشان گزينشي عمل كرده، ميان صحابه تبعيض گذاشته، با دليل عرض مي‌كنم، نسبت به رؤيت خداوند اين بحث است كه آيا خدا ديده مي‌شود يا نه؟ بعضي‌ها ادعاي اجماع مي‌كنند مي‌گويند اهل‌سنت همه قائل‌اند به اينكه خداي متعال رؤيتش در دنيا امكانپذير و در قيامت قطعي است، دليل تان چيست؟ عقل است نقل است؟ اينها به حساب رواياتي تمسك مي‌كنند و عمده اين روايات هم در سندش ابوهريره است، كعب بن احبار است، اينها در سلسله راويان قرار گرفتند كه بعد صحبت مي‌كنم.

ما مي‌گوئيم همه‌ي صحابه نسبت به رؤيت خداي متعال نظر واحدي نداشتند جناب عايشه، ايشان روايتش هم در بخاري است و هم در مسلم است، از اصح كتابهايشان هست، مسروق مي‌گويد من به عايشه گفتم اي مادر آيا پيامبر پروردگارش را ديد؟ گفت لقد قفّ شعري، بدنم دارد مي‌لرزد چه سؤالي است كه تو مي‌كني؟‌خدا را ديد يعني چه؟ اين از آن احاديثي است كه هر كسي براي تو بياورد بايد تكذيبش كني، بعد جالب است مي‌گويد پيامبر خدا را نديد، استدلال مي‌كند، استدلالش مهم است، استدلال مي‌كند به اين آيه كريمه لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو لطيف الخبير، بيان علت، افاده‌ي عموميت مي‌كند، چرا ما تخصيص بدهيم بگوئيم در دنيا خدا ديده نمي شود، تازه شما كه مي‌گوئيد امكان رؤيتش هم هست اينجا دارد دليل مي‌آورد چرا حرف عايشه در بورس نيست؟ آقاي مجاهد جزء تابعين است، تابعين هم جزء سلف هستند، چون بحثمان تفسيري هست بيشتر از اين آيات مثال مي‌زنم، از مجاهدي كه شاگرد ابن عباس است يعني بوي ابن عباس از او به مشام مي‌رسد، آقاي مجاهد در ذيل آيه إلي ربها ناظره، ايشان اينجا مي‌گويد ناظره يعني نظر كردن به ثواب پروردگار. چرا حرف ايشان محور قرار نگرفته؟ يا روايتي است از همين آقاي مجاهد كه مي‌گويد بعضي از مردم هستند كه مي‌گويند خدا را مي‌شود ديد، اين را طبري دارد ولي مجاهد در جواب مي‌گويد يري و لا يراه شيءٌ، از آقاي ابن عباس هم در ذيل آيه‌ي ما ؟؟؟ الفؤاد ما رعي نقل كردند آقاي طبري آورده يا الدر المنثور نقل مي‌كند كه ابن عباس مي‌گويد رؤيت رؤيت القلب است، من همين جا بحثم را بخواهم جمع كنم تا اينجا كه رسيديم البته ما مبناي ديگري هم داريم، بحث مجاز است، بحث بسيار مهمي است، بحث بسيار چالشي است، در همين بحث مبناشناسي اينها بايد مطرح شود، بايد نقد و بررسي شود و در ادامه منابعي است كه اينها استفاده كردند و دسته آخر ضوابطي كه اينها طي كردند، ما مي‌دانيم اينها از ضوابط معناشناسي مفردات درست استفاده كردند يا نه؟ حالا ما ان شاء الله اگر فرصتي بشود در جلسه بعد عرض مي‌كنم. اين جرقه‌اي بود كه شاكله‌ي بحث مشخص شود كه اگر بخواهيم تفسير سلفي را نقد و بررسي كنيم بايد در اين چارچوب باشد.

عرايضم را اينجا جمع‌بندي كنم ملاحظاتي كه حقير دارم تا بدين جا اين است كه در مسئله رؤيت اقوال صحابه گزينشي مطرح شده و به عبارت ديگر اقوال برخي صحابه معيار اعتقاد و عمل واقع شده، اين يك آسيبي به تفاسير اهل‌سنت است به خصوص جريان سلفي كه خودشان را پرچم‌دار سلف مي‌دانند اين يك نكته. در ميان صحابه درباره رؤيت خداوند اتفاق نظر نبوده است.

نكته سوم در عمده احاديثي كه درباره رؤيت خداوند است اعم از احاديث رؤيت خداوند در قيامت و رؤيت پيامبر، خدا را، چون اينها دو جور است بعضي احاديث دلالت مي‌كند كه پيامبر خدا را ديده و برخي از احاديث مي‌گويد مردم در قيامت خدا را مي‌بينند، اگر اينطور بخواهيم دسته بندي كنيم رد پاي ابو هريره، كعب الاحبار، جرير بن عبدالله ديده مي‌شود. ابوهريره از طريق كعب الاحبار ناقل ويروس خطرناك اسرائيليات به منابع تفسير روايي است، اولاً او از صحابه دسته چندم به شمار مي‌آيد، من دليل براي حرفم دارم، برخي مثل ابن عبدالبر مي‌گويند 40 روز پيش از وفات رسول خدا تازه اسلام آورده و برخي ديگر مي‌گويند قبل از سال ده هجري، مثلاً يك سال قبل از پيامبر، بهرحال دير ايمان آورده، علامه اميني هم كه جرير را در فهرست كساني كه در رهبه‌ي كوفه حديث غدير را كتمان كردند، شهادت ندادند قرار داده نكته‌ي ديگرش اين است كه جرير پيش از ايمان آوردنش چه مذهبي داشته؟ ايشان در مدينه مسلمان شده، قبلاً كه مسلمان نبود چه مذهبي داشت؟‌ اينها همه سؤالات است، اگر اهل مدينه بوده و در مدينه اسلامآورده بعيد نيست كه بگوئيم از اهل كتاب بوده،‌ما احتمال مي‌دهيم و بعيد هم نيست. همچنين آقاي جرير قليل الروايه هم هست، صحيح بخاري و مسلم در مجموع از او هشت روايت نقل كردند، در حالي كه تعداد روايات منقول از عايشه در مسند احمد بن حنبل 2433 روايت، در صحيح بخاري 228 روايت، در صحيح مسلم 243 روايت است، اين كجا و آن كجا؟ چطور شد حرف آقاي جرير ملاك و مبناواقع شد آن هم در بحث مهمي مثل رؤيت خدا كه لازمه‌اش اثبات جسمانيت براي خداست، آقايان كه مي‌گويند با قيد بلا كيف كه مي‌خواهند از تشبيه و تجسيم فرار كنند!‌

در پايان بايد وثاقت صحابه در اقوال حسي و وثاقت و خبرويت آنها در اقوال حدسي‌شان از جمله امر خطير تفسير بايد احراز شود، صحابه هم مثل بقيه. عنوان صحابي بما هو صحابي خصوصيت ندارد اينها را بايد بررسي كنيم، اگر ديديم خبير بوديم خبره‌ي فن بودن، اگر ديديم ثقه بود، اگر ديديم عدالت بود، اهلاً و سهلاً ما كه خصومت شخصي با كسي نداريم ولي اگر با دلايل قطعي و روشن بررسي كرديم ديديم يك سري از اينها ظلم كردند و يك سري‌شان اصلاً سواد نداشتند چرا بايد حرف اينها را بپذيريم، چرا بايد حرف اينها را ملاك و معيار قرار بدهيم آن هم در بحث اعتقادات، لذا تا اينجا بنده نتيجه‌اي كه مي‌خواهم بگيرم اين است كه مبنايي كه اينها براي تفسير آيات توحيدي اتخاذ كردند مبناي مستحكمي نيست كه حالا ببينيم ساير مباني و روش‌ها و منابعي كه اينها داشتند چگونه بوده.

تشكر مي‌كنم از همه اساتيد معظم و معزز كه حوصله فرموديد، ان شاء الله خداي متعال همه‌ي ما را از پيروان راستين قرآن و اهل‌بيت عصمت و طهارت قرار بدهد به بركت صلوات بر محمد و آل محمد.

***

‌سؤال و پاسخ؛

در كتاب حديث الجويني فرائط السمطين كالنجوم را كه مي‌آورد قريب به همين معنا مي‌گويد اهل بيتي كالنجوم، قرائن را كه كنار هم مي‌گذاريم معلوم مي‌شود كه اين «اصحابي» مراد همان اهل‌بيت هست نه جميع صحابه.

روش اماميه به نظر يك روش تركيبي مي‌آيد، روش تعقل، تأويل به معناي مجاز منتهي مجاز ضابطه‌مند. ما مي‌خواهيم بگوئيم اصلاً‌كسي خلاف ظاهر مرتكب نشده، ظهورش در معناي قدرت خلاف ظاهر نيست، آقايان از اين مي‌ترسند و يكي هم روايات اهل‌بيت عليهم السلام كه اين خلأ‌در كتابهاي تفسيري اينها ديده مي‌شود.

با تشكر از شما

اللهم صل علي محمد و آل محمد