در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۹۶       ساعت ۱۴:۵۸       ۲۰۰ بازدید


متن سوال : آيا نصي بر مشروعیت خلیفه اول بعد از پیامبر(ص) وجود دارد یاخیر؟


متن پاسخ :

سوال: آيا نصي بر مشروعیت خلیفه اول بعد از پیامبر(ص) وجود دارد یاخیر؟

مقدمه

با مراجعه به آیات قرآکریم و میراث روایی شیعه و اهل سنت به خوبی می شود؛ امامت ولایت حضرت علی(علیه السلام) را به اثبات رساند؛ اما برای بررسی بهتر این مطلب، باید دید، که آیا نص و حدیثی بر مشروعیت خلافت سایر خلفاء، بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز وجود دارد یاخیر؟

برای اثبات بیشتر این مطلب باید به چند نکته توجه کرد:

1.وجود نداشتن نصي بر خلافت ابوبكر.

با مراجعه به کتب حدیثی، موجود در میراث اسلامی، می توان با قاطعيت حکم کرد كه هيچ دليلي از قرآن و سنت صحيح رسول خدا صلي الله عليه وآله؛ بر مشروعيت خلافت ابوبكر، عمر و عثمان وجود ندارد؛ چنانکه بخاری در صحيح خودش از زبان خلیفه دوم در این باره چنین می نویسد: «إِنْ أَسْتَخْلِفْ فَقَدْ اسْتَخْلَفَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي أَبُو بَكْرٍ وَإِنْ أَتْرُكْ فَقَدْ تَرَكَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي رَسُولُ اللَّهِ (ص)». (1)

(اگر جانشين انتخاب كنم كاري كرده ام كه كسي كه از من بهتر بود يعني ابو بكر انجام داده است. واگر ترك كنم به درستي كاري كردم كه كسي كه بهتر از من بود يعني رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ترك كرده نموده است).

تفتازاني یکی از بزرگترين دانشمندان علم كلام اهل سنت نیز در این باره چنین ابراز می کند: «والنص منتف في حق أبي بكر».(2)

(هيچ نصي [دليل قرآني و روائي] در باره خلافت ابوبكر وجود ندارد).

«ابن کثیر» دمشقی در یک اعتراف صریح چنین در این باره می نویسد: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لَمْ يَنُصَّ عَلَى الْخِلَافَةِ عَيْنًا لِأَحَدٍ مِنَ النَّاس، لَا لِأَبِي بَكْرٍ كَمَا قَدْ زَعَمَهُ طَائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ السُّنَّةِ، وَلَا لَعَلِّي كما يقوله طائفة من الرَّافِضَةِ».(3)

(پیغمبر اکرم بر خلافت هیچ کسی از مردم تصریح نکرده است. نه برای ابوبکر؛ آن چنانی که گروهی از اهل سنت معتقدند و نه برای علی؛ آن چنانی که برخی از شیعیان می گویند).

بنابراین یکی از دلایل مشروعیت خلافت هر خلیفه صریح نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) بر خلافت آن خلیفه می باشد که به تصریح خلیفه دوم چنین نصی بر خلافت خلیفه اول وجود نداشته است.

2.وجود نداشتن اجماع بر خلافت ابوبكر

علماي اهل سنت وقتي متوجه شدند كه نصي برا مشروعیت خلافت خلیفه اول وجود ندارد، تلاش نموده اند که مشروعیت خلافت ایشان را از طریق اجماع به اثبات برساند؛ درحالیکه این ادعا نيز با صحيح ترين روايات اهل سنت سازگار نيست؛ چناکه بخاري در صحيح خود نقل كرده است كه عمر بن خطاب سخنراني كرد و گفت:

كَانَتْ بَيْعَةُ أَبِي بَكْرٍ فَلْتَةً... وَلَكِنَّ اللَّهَ وَقَي شَرَّهَا وَ لَيْسَ فيكم من تُقْطَعُ الْأَعْنَاقُ إليه مِثْلُ أبي بَكْرٍ من بَايَعَ رَجُلًا من غَيْرِ مَشُورَةٍ من الْمُسْلِمِينَ فلا يتابع هو ولا الذي تابعه تَغِرَّةً أَنْ يُقْتَلَا» (4)

 (بیعت ابوبکر یک امر ناگهانی بود که خداوند مردم را از شرش حفظ کرد، مبادا كسي در ميان شما باشد كه همانند ابوبكر كه كساني به سوي او تمايل پيدا كنند؛ اگر با كسي بدون مشورت با مسلمانان بيعت شود، از او پيروي نمي شود؛ زيرا هم كسي كه با او بيعت شده و هم كسي كه بيعت كرده اند، خود را در معرض كشتن قرار مي دهند).

قرطبي از مفسران بزرگ اهل سنت نیز تصريح كرده است كه عمر به تنهايي ابوبكر را انتخاب كرد و هيچ اجماعي در كار نبوده است: «فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلك ثابت... ودليلنا: أنّ عمر - رض - عقد البيعة لأبي بكر ولم ينكر أحد من الصحابة ذلك». (5)

(اگر خلافت توسط يكي از اهل حلّ و عقد شكل گرفت خلافت ثابت مي گردد.... دليل ما براي اين مدعا اين است كه: عمر به تنهايي براي ابوبكر بيعت گرفت و هيچكدام از صحابه منكر نشدند).

همچنين بخاري در صحيح خود از زبان عمر بن خطاب نقل كرده است كه تمام انصار و نيز علي بن أبي طالب(عليه السلام)، زبير بن عوام و تمام طرفداران آن ها با خلافت ابوبكر مخالف بودند: «أَنَّ الأَنْصَارَ خَالَفُونَا وَاجْتَمَعُوا بِأَسْرِهِمْ فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ، وَخَالَفَ عَنَّا عَلِيٌّ وَالزُّبَيْرُ وَمَنْ مَعَهُمَا...».(6)

(تمامي انصار با ما مخالفت كردند و در سقيفه بني ساعده جمع شدند، و نيز علي (عليه السلام) و زبير و كساني كه همراه آن ها بودند، با ما مخالفت كردند).

و ابن تيميه، در منهاج السنهء نیز در  این باره مي نويسد: «وكان أكثر بني عبد مناف ـ من بني أمية وبني هاشم وغيرهم ـ لهم ميل قوي إلي عليّ بن أبي طالب يختارون ولايته».(7)

(بيشتر بني عبد مناف ـ از بني اميه و بني هاشم و ساير قبايل ـ علاقه فراواني داشتند كه خلافت علي بن ابي طالب را بپذرند).

و طبري و ابن أثير در تاريخ شان نقل كرده اند كه تمام انصار و يا بعضي از آن ها گفتند كه ما تنها با علي بن أبي طالب عليه السلام بيعت مي كنيم: «فقالت الأنصار أو بعض الأنصار: لا نبايع إلاّ عليّاً».(8)

و در بخاري به نقل از عائشه نیز آمده است كه حضرت زهرا و اميرمؤمنان(عليهما السلام) تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكردند: « عن عائشة:... وَعَاشَتْ ]فَاطِمَةُ[ بَعْدَ النَّبِيِّ (ص) سِتَّةَ أَشْهُر... وَلَمْ يَكُنْ علي يُبَايِعُ تِلْكَ الأَشْهُرَ». (9)

 (حضرت زهرا سلام الله عليها) بعد از پيامبر صلي الله عليه واله وسلم شش ماه زنده بود... و علي در اين مدت هرگز با او (ابوبكر) بيعت نكرد).

و ابن حزم اندلسي در باره اجماعي كه علي بن أبي طالب عليه السلام آن را قبول نداشته باشد، چنین نویسد: «ولعنة اللّه علي كلّ إجماع يخرج عنه علي بن أبي طالب ومن بحضرته من الصحابة».(10)

(لعنت خداوند بر هر اجماعي كه علي بن ابي طالب عليه السلام و اصحابي كه در محضرش هستند در آن جمع حضور نداشته باشند).

بنابراین اینکه ابراز می شود خلافت خلیفه اول چون بر اساس اجماع مسلمین صورت گرفته است؛ لذا مشروع می باشد، سخن است که با تاریخ و روایات اهل سنت، نمی سازد؛ زیرا بر اساس روایات صحیح سند که در منابع اهل سنت آمده است، در این اجماع انصار، امیرالمؤمنین، زبیر، و ده ها نفر از بنی هاشم، حضور نداشتند و مخالف خلافت ابوبکر بودند.

3.متوسل شدن ابوبکر به زور در اخذ بیعت

ما وقتی تاریخ را مورد بررسی و کنکاش قرار می دهیم، در می یابیم که درباره خلافت ابوبکر، نه تنها نصی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اجماعی از سوی مسلمین وجود نداشت؛ بلکه تاریخ گواهی می دهد که مردم در بیعت با ابوبکر اختیاری از خود نداشتند و با زور و تهدید، با ابوبکر بیعت کردند؛ چنانکه بخاري در صحيح خود به نقل از عائشه در این باره چنین نقل می کند: ««لَقَدْ خَوَّفَ عُمَرُ النَّاسَ، وَ إِنَّ فِيهِمْ لَنِفَاقًا»؛ (11)(یقیناً عمر، مردم را ترساند و مردم منافق شده بودند).

 مورخ بزرگ اهل سنت، طبري در تاريخ خود در این باره نیز مي نويسد: «إن أسلم أقبلت بجماعة فبايعوا أبا بكر فكان عمر يقول: ما هو إلاّ أن رأيت أسلم، فأيقنت بالنصر». (12)

(قبیله اسلم به همراه جماعتی از مردم با ابوبکر بیعت کردند. عمر گفت: من بیعت قبیله اسلم را که دیدم، یقین کردم که ما پیروز می شویم).

«ابن ابی الحدید» از  صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله) «براء بن عازب» در این باره چنین می آورد:«فلمّا قبض رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم... فكنت أتردّد إلى بنى هاشم وهم عند النبى صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم فى الحجرة... واذا أنا بأبى بكر قد أقبل و معه عمر و أبو عبيدة و جماعة من أصحاب السقيفة و هم محتجزون بالأَزْرِ الصنعانيّة لايمرّون بأحد الاّ خبطوه. قدّموه فمدّوا يده فمسحوها على يد أبي بكر يبايعه شاء ذلك أو أبى». (13)

 (وقتی که پیغمبر از دنیا رفت، من در بین بنی هاشم رفت و آمد می کردم، آنها کنار جنازه پیغمبر در درون حجره بودند، در این هنگام من با ابوبکر مواجه شدم، در حالی کنارش عمر و ابوعبیده و عده ای دیگر از یاران سقیفه حضور داشتند، اینها با خودشان چوبهای صنعانی داشتند و به هر کس که می رسیدند، با این چوبها می زدند، دستشان را می گرفتند و بر روی دست ابوبکر می کشیدند. تا با او بیعت کند. چه بخواهد و چه نخواهد).

مرحوم «شیخ مفید» نیز در کتاب «الجمل»، روایت از «محمدبن اسحاق کلبی» که از مورخین نامی اهل سنت است، نقل می کند، مبنی بر اینکه خلیفه دوم عده ای چماق به دست را اجیر کرد تا از مردم برای خلیفه  اول بیعت بگیرند:«كان جماعة من الاعراب قد دخلوا المدينة ليتماروا منها ... فأنفذ إليهم عمر واستدعاهم وقال لهم خذوا بالحظ من المعونة على بيعة خليفة رسول اللّه واخرجوا إلى الناس واحشروهم ليبايعوا فمن امتنع فاضربوا رأسه وجبينه ... وأخذوا بأيديهم الخشب وخرجوا حتى خبطوا الناس خبطا وجاؤا بهم مكرهين إلى البيعة.» (14)

(گروهی از مردم وارد مدینه شدند تا آذوقه ای برای خود تهیه کنند، عمر این گروه را احضار کرد و از آنها خواست تا کمک کنند که مردم با ابوبکر بیعت کنند. عمر به آنها گفت: هر چه قدر آذوقه بخواهید من به شما می دهم. بروید به سوی مردم و آنها را وادار کنید تا بیعت کنند، هر کس هم بیعت نکرد، با چوب به سرو صورتشان بزنید. آنها رفتند به سوی مردم در حالی که چوبهایی در دست داشتند، آنها مردم را به شدت می زدند و مجروح می کردند و با اجبار برای بیعت با ابوبکر می آوردند).

بنابر این اینکه گفته شود، مردم  با رضایت خویش با جناب خلیفه اول بیعت کردند و ایشان  بر این اساس مسند خلافت را به دست گرفتند،  کلامی است که با تاریخ و روایات رسیده از شیعه و اهل سنت نمی سازد.

پی نوشت:

 (1). صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري، ج8، ص126، ح 7218، دار النشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا.

 (2). شرح المقاصد فی علم الکلام، سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله التفتازاني، ج5، ص255، دار النشر: دار المعارف النعمانية - باكستان - 1401هـ - 1981م ، الطبعة: الأولى.

 (3). ابن كثير دمشقي، اسماعيل بن عمر (م 774)، البداية و النهاية، ج 8، فَصْلُ إِجْمَاعِ الصَّحَابَةِ عَلَى تَقْدِيمِ أَبِي بَكْرٍ، ص 94، تحقيق: عبد الله بن عبد المحسن التركي، دار هجر للطباعة و النشر و التوزيع و الإعلان، چاپ اوّل، 1418 هـ.ق.

  (4). همان، صحيح البخاري، ج 8، ص26، ح6830.

 (5). الجامع لأحكام القرآن‏، ج 1 ص 269، قرطبى محمد بن احمد، انتشارات ناصر خسرو، تهران‏، 1364 ش‏، چاپ: اول‏.

  (6). همان صحيح البخاري ج 8 ص 26 ح 6830

 (7). منهاج السنة النبوية، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني، ج 7، ص 47، دار النشر: مؤسسة قرطبة - 1406 ، الطبعة: الأولى ، تحقيق: د. محمد رشاد سالم

 (8). الكامل في التاريخ ج 2، ص 325،  نشر: دار الكتب العلمية بيروت، و تاريخ الطبري ج 2 ص 443.

 (9). همان صحيح البخاري، ج 5 ص82 ح 4240 و ح 4241.

 (10). إبن حزم الأندلسي الظاهري، ابومحمد علي بن أحمد بن سعيد (متوفاى456هـ)، المحلي، ج 9 ص 345، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي، ناشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت.

  (11). همان صحیح البخاری، ج3، ص 1341، كتاب أصحاب النبي، بَابُ قَوْلِ النَّبِيِّ: «لَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا خَلِيلًا»، ح 3467.

  (12). تاريخ الطبري ج 2 ص 244، دارالنشر: دارالکتب العلمیه/ بیروت؛ كامل ابن الأثير ج، 2 ص، 224؛ الحاوی الکبیر، علی بن محمد ماوردی، ج 14، ص 99؛ دارالنشر: دارالکتب العلمیه، بیروت  .

  (13). شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج1، ص 137؛ دار النشر: دار الكتب العلمية بيروت، لبنان، 1418هـ ، 1998م، الطبعة : الأولى، تحقيق: محمد عبد الكريم النمري؛ نثر الدر، ج1، ص 278؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1424 هـ - 2004 م الطبعة : الأولى، تحقيق : خالد عبد الغني محفوظ

  (14). الجمل، الشيخ المفيد(وفات: 413)، ناشر: مكتبة الداوري، قم، ايران، بی تا، ص 59.