در تاریخ ۱۵ آذر ۱۳۹۹       ساعت ۰۹:۰۵       ۲۰۰ بازدید


 

بسم اللّه الرحمن الرحیم

 

تأمّلی در سخنان دکتر مصطفی محقّق داماد

آقای دکتر مصطفی محقق داماد فرزند آیة اللّه العظمی سید محمد محقق داماد می‌باشند که یکی از اساتید برجسته و بزرگ حوزه علمیه قم بوده‌اند، و شماری از مراجع تقلید معاصر از شاگردان آن مرحوم به حساب می‌آیند. انتساب ایشان به این بیت رفیع موجب می شود تا به ایشان به دیده احترام بنگریم، اما بیان حقیقت هم اهمیت خاص خود را داشته و فراتر از هر چیز دیگری است. (تا آنجا که ما اطّلاع داریم) آقای دکتر محقق داماد استاد حقوق هستند و آثار ایشان نیز در همین حوزه متمرکز است، و تاکنون ندیده و نشنیده‌ایم که ایشان در حوزه مباحث اعتقادی به طور عام، و در مباحث امامت در مکتب شیعه امامیه به طور خاص، اثری پدید آورده باشند.

از آنجا که بسیاری از کسانی که در نشست «صلح و جنگ و...» سخنان ایشان را شنیده، و یا کسانی که مباحث ایشان را در فضای مجازی دیده و خواهند دید، از این مباحث اطلاع کافی ندارند، ما از باب امر به معروف و نهی از منکر بر خود لازم می دانیم نکاتی را درباره مباحث ایشان تذکر دهیم:

1 ـ امامت، خلافت، و ولایت عناوینی هستند برای یک مصداق و آن عبارت است از جانشین بر حقّ رسول خدا9.  و اساساً هر گاه دانشمندان شیعه از این سه عنوان سخن می‌گویند، مقصودشان امامت، خلافت و ولایت الهی است، نه چیز دیگری.

روایات صحیح، بلکه متواتر پیامبر نشان می دهد که ایشان همه این عناوین را برای جانشین بر حق خود بیان داشته اند.

امامت: اسد بن زراره می گوید: رسول خدا9 فرمود: «...فأوحی (اللّه) إليَّ في عليّ إنّه إمام المتّقین»[1].

انس بن مالک می گوید: رسول خدا9 به ابوبرزه فرمود: «یا ابابرزة، إنّ الله عهد إليَّ في عليّ بن أبي طالب8: أنّه رایة الهدی، ومنار الایمان، وإمام أولیائي...».[2]

خلافت: طبری با ذکر سند از علی7 نقل کرده است که در یوم الدار، پس از آنکه از بنی عبد المطلب کسی جز من حاضر نشد، دعوت پیامبر9 را بپذیرد و ایشان را یاری کند، رسول خدا9 گردن مرا گرفت و فرمود: «إنّ هذا أخي ووصيي وخليفتي فیکم فاسمعوا له وأطیعوا».[3]

ابن عباس می‌گوید: رسول خدا9 به علی7 فرمود: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّك لست نبياً إنّه لا ینبغي أن اذهب إلّا وأنت خلیفتي في کلّ مؤمن بعدي».[4]

رسول خدا9 واژه «خلیفه» را افزون بر امیرالمؤمنین 7 در مورد همه امامان دوازده‌گانه نیز به کار برده‌اند. ابن مسعود می‌گوید: از رسول خدا 9 درباره عدد جانشینان ایشان سؤال کردیم، حضرت فرمودند: دوازده نفرند، به عدد نقبای بنی‌اسرائیل.[5] جابر بن سمره می‌گوید: رسول خدا9 فرمودند: برای این امت دوازده نفر خلیفه وجود خواهند داشت که همه آنان از قریش‌اند.[6]

ولایت: عبدالله بن عباس و عمران بن حصین از رسول خدا9 نقل کرده‌اند که درباره علی 7 فرمود: «... إنّ علیّاً منّي وأنا منه، وهو وليّ کلّ مؤمن بعدي»[7] «به طور حتم علی از من است، و من از او هستم، و او پس از من سرپرست همۀ مؤمنان است».

2ـ در کنار عناوین یاد شده عنوان دیگری وجود دارد که عبارت است از «حکومت» و حکومت یکی از وظایف جانشین بر حق پیامبراکرم9 است که اگر شرایط مساعد بود، امام عملاً آن را بر عهده می گیرد، اما اگر شرایط مساعد نبود و این منصب توسط دیگران غصب شد، در این صورت امام بر حق، معذور خواهد بود.

3 ـ بر اساس دلایل نقلی که در مباحث امامت و ولایت مطرح شده امام بر حق که از جانب خداوند متعال نصب شده است وظیفه ندارد که حکومت را به هر قیمتی که شده به دست آورد (چنان که در دمکراسی امروز رایج است). بلکه این مردم اند که وظیفه دارند برای سعادت دنیا و آخرت خود به سوی امام بشتابند و از او پیروی کنند. در برخی از روایات، امام به خانۀ کعبه تشبیه شده که هر کس خواست کعبه را زیارت کند، کعبه به سوی او نمی آید، بلکه او باید به سراغ کعبه برود. علی7 می فرماید: رسول خدا9 خطاب به من فرمود: «أنت بمنزلة الکعبة تؤتی ولا تأتی».[8]

4 ـ هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد امامت و حکومت باید از طریق شورا باشد. بلکه وقتی امام بر حق منصوب شد وظیفۀ عموم مردم است که در همۀ ابعاد زندگی و بدون هیچ قید و شرطی از امام پیروی کنند، و اگر به هر دلیلی مردم از امام طاعت نکردند امامت امام به جای خود باقی است، اما حکومت آن حضرت تحقّق پیدا نکرده است.

اکنون با توجه به مباحثی که بیان شد عرض می کنیم: جدا کردن حکومت از امامت به دست کسی نیست و آقای دکتر محقّق داماد از واقعۀ غدیر خم و حدیث غدیر که هیچ مسلمانی نمی تواند در اسناد آن تردید کند، غافل شده اند. در این واقعه رسول خدا9 فرمودند: «أيّها الناس، ألست اولی بکم من أنفسکم؟ قالوا: بلی. قال: فمن کنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه...».[9]

پیامبر9 ابتدا به آیۀ شریفه قرآن : (ألنبي أولی بالمؤمنین من أنفسهم...)[10] که از ولایت مطلقه پیامبر سخن میگوید اشاره نمودند سپس همین مقام را برای امیرالمؤمنین علی7 اعلام نمودند.

بنابراین به صراحت حدیث غدیر، حکومت کردن بر مردم، و واجب الاطاعه بودن امام7، از وظایف حضرت امیر7 است که اهل سقیفه نگذاشتند این بخش از وظایف ایشان تحقق پیدا کند. ما این رفتار اهل سقیفه را غاصبانه و ظالمانه دانسته و نسبت به آن شدیداً معترض و منتقدیم.

از اینجا روشن می شود امام حسن مجتبی7 که در شرایطی دشوار ناچار شدند از حکومت دست بردارند، چنان که قبل از ایشان پدر بزرگوارشان حضرت امیر7 نیز 25 سال از حکومت برکنار بودند، این بدان معنا نیست که حکومت یا خلافت از امامت جدا باشد.

اساساً نظریّۀ تفکیک میان امامت و خلافت که همان حکومت است، نظریه‌ای است که توسط عبد العزیز دهلوی و برخی دیگر از عالمان متعصّب اهل سنت بیان شده است، و جای تعجب است که آقای دکتر محقق داماد حرف مخالفان اهل بیت: را بزنند و تصور کنند که حرف تازه‌ای بیان داشته اند.

تقدس واژۀ خلافت:

اما این سخن آقای محقق داماد که خلافت را امری دنیوی و غیر مقدس دانسته و این مطلب را به شیعه امامیه نیز نسبت داده‌اند، باید گفت : این دیدگاه ایشان با استعمالات قرآنی واژۀ «خلیفه» و مشتقات آن، و نیز با معنای لغوی آن ناسازگار است. ضمن اینکه نسبت دادن این مطلب به شیعه امامیه نیز بدون دلیل است. سوء استفاده حاکمان ظالم و فاسد ازاین واژه نباید موجب شود که ما معنای درست این واژه را که در قرآن و سنّت پیامبر9 و علم لغت به کار رفته نادیده انگاشته و از آن صرف نظر کنیم.

واژۀ خلیفه در لغت:

لغت شناسان معتقدند واژۀ «خلیفه» از مادّۀ «خَلَفْ» گرفته شده و به معنای جانشین صالح است. در مقابل، واژه‌های «خالف وخالفه» از مادّۀ «خَلْف» گرفته شده و به معنای جانشین ناصالح است.

ابن منظور می نویسد: «قال ابن الأثیر: الخَلَف، بالتحریك والسکون، کلّ من یجیئ بعد مَن مضی، إلّا أنّه بالتحریك في الخیر، وبالتسکین في الشرّ یقال خَلَفُ صدق وخَلْف سوء».[11]

ابن منظور می افزاید: «و الخَلَف: الولد الصالح یبقی بعد الانسان، والخَلْف والخالفة: الطالح. وفي التنزیل العزیز: (فَخَلَف من بعدهم خَلْف اضاعوا الصلاة...) لأنّهم اذا أضاعوا الصلاة فهم خَلْفُ سوء لا محالة. و لا یکون الخَلَفُ إلّا من الأخیار قروناً کان او ولداً، ولا یکون الخَلْف إلّا من الأشرار».[12]

ابن منظور از ابن سکیت نقل می کند که گفته است: الخَلْف : الردیئ من القول.[13]

جوهری می نویسد: والخَلْف: الردئ من القول. یقال: هو خَلُف سوء من أبیه وخَلَفُ صدق من أبیه اذا قام مقامه.[14]

راغب می نویسد: خالف: أي ردئ أحمق. ویعبّر عن الردئ بِخَلُف، نحو: (فَخَلَف من بعدهم خَلْف اضاعوا الصلاة...)[15]

چنان که ملاحظه می‌کنید واژه «خَلَف» و مشتقات آن مانند: خلیفة، خلائف، خلفاء، به معنای جانشین صالح، و واژۀ «خَلْف» ومشتقات آن مانند: خالف، خالفة، خوالف، به معنان جانشین ناصالح است.

زمخشری و ابن اثیر نوشته اند: در زمان ابوبکر، عربی نزد او آمد و از وی پرسید: تو خلیفه رسول خدا9 هستی؟ ابوبکر پاسخ داد: نه. عرب پرسید: پس چه کاره هستی؟ ابوبکر پاسخ داد: من «خالف» بعد از پیامبرم.

وفي حدیث أبي بکر : جاءه أعرابيّ فقال له: أنت خلیفة رسول الله9 ؟ فقال: لا. قال: فما أنت؟ قال: أنا الخالفة بعده».[16]

واژۀ خلیفه در قرآن:

به نظر می رسد واژۀ «خلیفه» ومشتقات آن مانند: خلفاء، خلائف، یستخلف، در قرآن کریم نیز به معنای جانشین صالح است. و قرآن کریم برای جانشین بر حق و صالح از واژۀ خلیفه و مشتقات آن استفاده نموده، و در مقابل، برای جانشین باطل و ناصالح از واژۀ «خَلْف» و «خوالف» استفاده کرده است.

واژه «خلیفه» و مشتقات آن سیزده بار در قرآن کریم استعمال شده است:

دو بار با تعبیر «خلیفه»: نخست دربارۀ آدم ابوالبشر (... وإذ قال ربّك للملائکة إنّي جاعلُ في الأرض خلیفة...)[17]؛ بار دوم دربارۀ داود پیامبر7: (یا داود إنّا جعلناك خلیفة في الأرض)[18]

سه بار با تعبیر «خلفاء»: (واذکروا إذ جعلکم خلفاء من بعد عاد)[19]؛ (وجعلکم خلفاء من بعد نوح)[20]؛ (وَ یجعلکم خلفاء الأرض)[21].

چهار بار با تعبیر «خلائف»: (ثمّ جعلناکم خلائف في الأرض من بعدهم)[22]؛ (... وهو الذي جعلکم خلائف في الأرض...)[23]؛ (وجعلناهم خلائف واغرقنا الذین کذّبوا...)[24]؛ (هو الذي جعلکم خلائف في الأرض...)[25].

چهار بار با تعبیر «یستخلف»: (وعد الله الذي آمنوا منکم وعملوا الصالحات لَیستخلفنّهم في الأرض...)[26]؛ (عسی ربّکم أن یهلك عدوکم ویستخلفکم في الأرض...)[27]؛ (إن یشأ یذهبکم ویستخلف من بعدکم ما یشاء...)[28]؛ (ویستخلف ربّي قوماً غیرکم...)[29].

در تمام موارد فوق واژۀ «خلیفه» ومشتقات آن یا دربارۀ پیامبران استعمال شده، و یا دربارۀ اولیاء خدا و انسان‌های صالح، و موردی وجود ندارد که این واژه و مشتقات آن در مورد انسان‌های ناصالح به کار رفته باشد. و جالب توجه اینکه خداوند در موارد یادشده انتخاب خلیفه را به خودش نسبت داده است،

در مقابل، قرآن کریم برای انسان‌های ناصالح از واژۀ «خَلْف» و مشتقات آن مانند «خوالف» استفاده کرده است.

این واژه و مشتقات آن چهار بار در قرآن در مورد انسان‌های ناصالح شده است: (... فخَلَفَ من بعدهم خَلْفٌ اضاعوا الصلاة...)[30] در مورد افراد ضایع کننده نماز و شهوت ران؛ (... فخلف من بعدهم خَلْفٌ ورثوا الکتاب یأخذون عرض هذا الأدنی...)[31] در مورد کسانی که متاع دنیا را بر پیروی از فرمان خداوند ترجیح دادند؛ (رضوا بأن یکونوا مع الخوالِف وطبع علی قلوبهم..)[32]، در مورد منافقانی که از جهاد در راه خدا خودداری کردند.

چنان که ملاحظه شد واژۀ خلیفه و مشتقات آن در قرآن به معنای جانشین صالح است، و قرآن کریم برای جانشین ناصالح نه از عنوان خلیفه و مشتقات آن، بلکه از تعابیری چون خَلْف و خوالف استفاده می کند، و طبیعی است خلافتی که خداوند آن را برای پیامبران و اولیای الهی به کار می برد، و انتخاب خلیفه را نیز به خود نسبت می دهد، دارای قداست خواهد بود.

پس چنان که آقای دکتر محقّق تصور کرده اند، آن‌گونه نیست که خلافت امری غیر مقدّس باشد.

آقای دکتر محقق داماد که گفته اند: «برخی می گویند: امام حسین7 برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد، اما امام حسین7 نه جهاد کرد و نه امر به معروف، بلکه ایشان برای دفاع از دموکراسی حرکت کرد».

در پاسخ باید گفت: این سخن آقای دکتر محقق پایه و اساس درستی ندارد، اینکه هدف نهضت امام حسین امر به معروف و نهی از منکر بوده سخن برخی از افراد نیست، بلکه سخن خود امام حسین7 است که در وصیت نامه خود به آن تصریح کرده اند: «... إنّما خرجتُ لطلب الإصلاح في أمّة جدّي (صلّی الله علیه و آله) أرید أن آمر بالمعروف وأنهی عن المنکر...»[33]

شایسته نیست سخن صریح امام دربارۀ هدف قیام‌شان را نادیده گرفته، آن را به برخی از افراد نسبت دهیم، و به جای آن، مطالب دیگری که پایه و اساسی ندارد به امام نسبت دهیم.  جا دارد از آقای محقق داماد بپرسیم این سخن شان را که «امام حسین7 برای دفاع از دمکراسی حرکت کرد» از کجا آورده اند؟

به راستی اگر آقای محقق داماد علاقه مند به دمکراسی هم می‌باشند خوب است آن را در چهارچوب سیستم امر به معروف و نهی از منکر جستجو کنند. با اجرای درست قانون امر به معروف و نهی از منکر هدفی که آقای دکتر محقق داماد به دنبال آن هستند که کسی به زور از دیگران رأی نگیرد و به زود بر زندگی مردم مسلط نشود» تحقق خواهد یافت.


 

فهرست منابع

1.     ابن اثیر، مجد الدین، النهایة فی غریب الحدیث والأثر، مؤسسه اسماعیلیان، قم، 1364 ش.

2.     ابن منظور، محمد ن مکرم، لسان العرب، نشر ادب الحوزه، 1405 ق.

3.     زمخشری، جار الله، الفایق فی غریب الحدیث، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1417 ق.

4.     قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، دار الکتاب الاسلامیة، تهران، 1352 ش.

5.     راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، نشر کتاب، 1404 ق.

6.     ابن اعثم کوفی، احمد، الفتوح، دار الأضواء، بیروت، 1411 ق.

7.     ابن شهر آشوب مازندرانی، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب7، چاپ حیدریه، نجف اشرف، 1376 ق.

8.     مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1403 ق.

9.     احمد بن حنبل، مسند، دار صادر بیروت، بی تا.

10.  ترمذی، محمد بن عیسی، سنن ترمذی، دار الحدیث، مصر، قاهره، 1419 ق.

11.  حلبی، ابو الصلاح، تقریب المعارف، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1404 ق.

12.  صدوق، امالی، انتشارات کتابخانه اسلامیه، بی جا، 1362 ش.

13.  طیالسی، ابی داود، مسند، دار المعرفة، بیروت، بی‌ تا.

14.  مغربی، نعمان بن محمد تمیمی، دعائم الاسلام، دار المعارف، مصر، 1385 ق.

15.  هیثمی، مجمع الزوائد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1408 ق.

16.  ابن اثیر، اسد الغابة، فی معرفة الصحابة، دار الکتاب العربی، بیروت، بی تا.

17.  ابن ابی عاصم، کتاب السنة، المکتب الاسلامی، بیروت، 1413 ق.

18.  ابن جریر طبری، محمد، تاریخ طبری، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1403 ق.

19.  جوهری، الصحاح، دار العلم للملایین، بیروت، 1407 ق.

20.  طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، دار احیاء التراث العربی، 1404 ق.

21.  صدوق، خصال، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1403 ق.

22.  خزاز قمی، علی بن محمد، کفایة الأثر، قم انتشارات بیدار، 1401 ق.

 



[1]. ابن اثیر، اسدالغابة: 1/69 و3/116؛ هیثمی، مجمع الزوائد: 9/121؛ ابونعیم، حلیة الأولیاء: 1/66.

[2]. ابونعیم اصفهانی، حلیة الأولیاء: 1/67.

[3]. تاریخ طبری: 2/63.

[4]. ابن ابي عاصم، کتاب السنة: ص551 و552.

[5]. احمد بن حنبل، مسند 6/ 321؛ 406؛ صدوق، خصال 2/ 466 ـ 469؛ خزار قمی، کفایة الأثر ص 25 ـ 27

[6]. احمد بن حنبل، مسند 5/ 106؛ طبرانی، معجم کبیر 2/ 198

[7]. صدوق، امالی: ص2 و ص50، قاضی نعمان مغربی، دعائم الإسلام: 1/19، ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف: ص138؛ ترمذی، سنن ترمذی: 5/450؛ ابی داود طیالسی، مسند طیالسی: ص111 وص360؛ احمد بن حنبل، مسند: 33/154 و5/184 و38/118.

[8]. ابن اثیر، اسد الغابة في معرفة الصحابة: 4/31.

[9]. طبرانی، معجم کبیر: 3/180 و5/166.

[10]. احزاب، 6.

[11]. لسان العرب: 9/85.

[12]. لسان العرب: 9/84.

[13]. همان: ص85.

[14]. صحاح: 4/1354.

[15]. مفردات ألفاظ القرآن: ص155.

[16]. زمخشری، الفائق في غریب الحدیث: 1/339؛ ابن اثیر، النهایة في غریب الحدیث والأثر: 2/69.

[17]. بقره، 30.

[18]. ص، 26.

[19]. اعراف، 74.

[20]. اعراف، 69.

[21]. نمل، 62.

[22]. یونس، 14.

[23]. انعام، 165.

[24]. یونس، 73.

[25]. فاطر، 39.

[26]. نور، 55.

[27]. اعراف، 129.

[28]. انعام، 133.

[29]. هود، 57.

[30]. مریم، 59.

[31]. اعراف، 169.

[32]. توبه، 87 و93.

[33]. ابن اعثم کوفی، الفتوح 5/21؛ ابن شهرآشوب مازندرانی، مناقب آل ابی طالب: 3/241؛ مجلسی، بحارالانوار: 44/329.