در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۹۶       ساعت ۲۱:۳۰       ۲۰۰ بازدید


مقدمه

قرآن، کتابی الهی برای انسان هاست که ازچهل سالگی پیامبر(ص) تا پایان عمر آن حضرت، به تدریج بر وی نازل شده است. این کتاب، از آغاز نزول آن، مورد توجّه و عنایت بوده است و مسائلی فراوان درباره آن، مطرح است که در کتاب های تاریخ و علوم قرآن، از آنها بحث شده است. از جمله مباحث مهم در مورد قرآن، مسئله آغاز وحی و چگونگی رویارویی پیامبر(ص) با آن است. این که جبرئیل چگونه وحی را بر آن حضرت نازل کرد؟ و آیا قبل از وحیِ رسمی، بر پیامبر اسلام، به گونه های مختلف، وحی نازل شده یا نه؟ آیا زمینه نزول وحیِ رسمی فراهم شده، یا از همان آغاز، بدون زمینه های قبلی آن حضرت، وحی را دریافت کرده است؟ آیا پیامبر(ص) از همان آغاز دریافت وحی می دانست که آنچه بر او نازل شده، سخن خداست، یا این که با تردید، به آنچه نازل شده بود، می نگریست و با مراجعه به افرادی از قبیل خدیجه و ورقة بن نوفل، به آن یقین پیدا کرد؟ مبنای این دیدگاه ها چیست؟
در مورد مسئله «نخستین وحی»، دو دیدگاه وجود دارد:
 

دیدگاه نخست

هنگام نزول وحیِ نخستین، پیامبر(ص) از آمادگی کافی برای دریافت وحی بهره مند نبوده است. لذا هنگام نزول وحی، رسول خدا شک کرد که شاید جنون بر او عارض شده یا این که شیطان، تسویلات خود را به عنوان وحی بر او القا کرده است. لذا نزد خدیجه و ورقة بن نوفل رفت و با اعلام آن دو، یقین به وحی بودن آنچه بر او نازل شده بود، برایش حاصل شد و آرامش قلبی پیدا کرد که آنچه بر او نازل شده، یقیناً وحی است. مبنای این دیدگاه، روایتی است از عایشه که در کتب روایی، عموماً، و در کتب روایی اهل سنّت، خصوصاً نقل شده است.
 

دیدگاه دوم

بر مبنای این دیدگاه، وحی از طُرُق مختلفی بر پیامبر اسلام نازل می شد و پیامبر(ص) هم با یقین به این که آنچه در غار حِرا بر او نازل شده وحی است و با «بیّنه»، آن را دریافت می نمود و او در مقام دریافت وحی، هیچ گونه تردیدی به خود راه نداده است. مبنای این دیدگاه، آیات و روایات فراوانی است که به آنها، استدلال می شود.[1]
در این نوشتار به بررسی اجمالی دیدگاه اول و شخصیت ورقة بن نوفل می پردازیم.
 

معرفی ورقة بن نوفل

در منابع تاريخی و رجالی نام وی، ورقة بن نوفل بن اسد بن عبدالعزی بن قصی، القرشی الأسدی ثبت شده است.[2]
طبری، بغوی، ابن قانع و ابن السکن وی را از صحابه می دانند.[3]
ولی مرحوم تستری اصل صحابی بودن وی را مورد تشکيک قرار داده است و می فرمايد: ... اصل صحابيته غير معلوم.[4]
از نظر وثاقت، بزرگانی مثل طبری، بغوی، ابن قانع و ابن السکن از طريق رَوح بن مسافر، وی را از ضعفاء می دانند.[5]
وی از عمو زادگان خديجه و فردى با سواد اندك و كم و بيش از تاريخ‏ انبياى سلف با خبر بود. در وصف او گفته ‏اند: وی از قبيله قريش و از دانايان و حکيمان دوره‌ جاهليت بود. کتاب‌ های اديان مختلف را خوانده بود و می ‌توانست زبان عربی را با حروف عبرانی بنويسد. قبل از اسلام از بت‌ ها دوری می‌کرد و گوشت حيواناتی که برای بت ‌ها ذبح می ‌شد نمی ‌خورد.[6]
 
در يکی از اعياد قريش مردم به دور بتی جمع شده در برابر آن تعظيم می ‌کردند. ورقه و سه نفر که به علم و دانش معروف بودند، در گوشه ‌ای جمع شدند و از بت ‌پرستی آنها انتقاد کردند.
در اواخر عمر پس از خواندن انجيل و تحقيق درباره‌ دين مسيحيت، به آيين مسيحيان گرويد. وی بر اساس اين کتاب و کتب ديگر درباره آينده و نيز پيامبر آخرالزمان پيشگويی می ‌کرد؛ از جمله مکرر می‌ گفت: مردی از ميان قريش از طرف خدا برای هدايت مردم برانگيخته می‌شود و با يکی از ثروتمندترین زنان قریش ازدواج می‌کند. از این لحاظ گاهی به خدیجه می‌گفت: روزی فرا رسد که تو با شریف ‌ترین مرد روی زمین وصلت کنی! هر گاه از پیامبران و خدا سخن به میان می ‌آورد، با خشم ابوسفيان مواجه می ‌شد که از بت‌ ها دفاع می ‌کرد و می ‌گفت که احتیاجی به چنین خدا و پیامبرانی نداریم.
در جریان ازدواج پیامبر با خدیجه، پس از این که ابوطالب عموی پیامبر خطبه خواند و از فضایل محمد سخن گفت، ورقه از سوی خدیجه به پا خواست و ضمن خطبه ‌ای گفت: کسی از قریش منکر فضل شما نیست. ما از صمیم دل می‌ خواهیم دست به ریسمان شرافت شما بزنیم.[7]
وی اوائل عصر نبوت پيامبر را درک کرد ولی دعوت وی را ادراک نکرد. بنابراين وفات وی را حدود 12 سال قبل از هجرت و سال 611 ميلادی دانسته اند.[8]
 

ايمان ورقة

محمد بن اسحاق، سيره نگار معروف نيز اشعارى از ورقه مى‏ آورد كه كاشف از ايمان راسخ وى به مقام رسالت پيامبر است[9] غافل از آن كه ورقه تا ظهور دعوت حيات داشت، ولى هرگز به دين مبين اسلام مشرف ‏نگرديد و در این مورد نوشته اند: ورقه کافر مرد.[10]
ورقة آخرين كسى است كه در دوران ‏«فترت‏» یعنی سه سال نخست نبوت وفات يافت درحالى كه اسلام نياورده بود. و از ابن عباس نقل مى كند كه گفته: ورقة بر دین نصرانی مرده است.[11]
ابن عساكر صاحب تاريخ دمشق مى‏گويد: «کسی را نمی شناسم که اعتقاد داشته باشد ورقه اسلام آورده است.‏»[12]
گفته شده زمانی که ابوجهل، غلام خود بلال را شکنجه می‌کرد و به او می‌گفت به خدای محمد(ص) کافر شو، ولی بلال در پاسخ می‌گفت: اَحد، اَحد، یعنی من فقط خدای واحد را قبول دارم. «ورقة بن نوفل» از آن‌جا می‌گذشت وقتی این صحنه را مشاهده نمود، به بلال گفت: خدا یکی است، خدا یکی است؛ به خداوند سوگند اگر در این حال از دنیا بروی من قبر تو را محل نزول رحمت خداوند می‌دانم.[13]
ابن حجر گويد: «پس او تا زمان ظهور دعوت حيات داشت، ولى چرا اسلام‏نياورد؟»[14]
 

نصايح ورقة بن نوفل به خديجه

 امام صادق(ع) این نصایح را چنین نقل می‌کند: دختر برادرم! با نادان و یا دانشمند مجادله مکن؛ زیرا نادان تو را خوار می‌کند و اگر با عالم به بحث پرداختى، با علم خود جلوی تو را می‌گیرد؛ فردی به وسیله دانشمندان سعادتمند می‌شود که پیرو آنها باشد. ... ای دخترم، از همنشینى با احمق دروغ‌گو بپرهیز؛ زیرا او تصمیم می‌گیرد به تو سودى برساند، ولی زیان می‌رساند؛ دور را برایت نزدیک و نزدیک را دور جلوه می‌دهد. اگر به او اعتماد کنى خیانت می‌کند و اگر او به تو اعتماد کند، تو را خوار می‌شمرد و اگر جریانى را برایت بگوید دروغ‏پردازى می‌کند و اگر برایش چیزى را نقل کنى تکذیبت می‌کند، او در برابرت همچون سرابى خواهد بود که تشنه، خیال می‌کند آب است وقتى جلو مى‏آید چیزى را نمى‏بیند ...[15]
 

داستان ورقه در مبعث

در روايات آمده است كه پيغمبر اكرم (ص) به كوه «حرا» رفته بود جبرئيل آمد و گفت: اى محمّد بخوان! پيامبر (ص) فرمود: من قرائت كننده نيستم.
جبرئيل او را در آغوش گرفت و فشرد، و بار ديگر گفت: بخوان! پيامبر  (ص) همان جواب را تكرار كرد، بار دوم نيز جبرئيل اين كار را كرد، و همان جواب را شنيد، و در سومين بار گفت: (اقرأ باسم ربك الذى خلق) ... تا آخر آيات پنج گانه.
اين سخن را گفت و از ديده پيامبر (ص) پنهان شد.
رسول خدا  (ص) كه با دريافت نخستين اشعه وحى سخت خسته شده بود به سراغ خديجه آمده، و فرمود: «مرا بپوشانيد و جامه ‏اى بر من بيفكنيد تا استراحت كنم.»[16]
«طبرسى» در «مجمع البيان»[17] نيز نقل مى ‏كند كه: رسول خدا  (ص) به خديجه فرمود: هنگامى كه تنها مى ‏شوم ندائى مى ‏شنوم و نگرانم!
خديجه عرض كرد: خداوند جز خير در باره تو كارى نخواهد كرد، چرا كه به خدا سوگند تو امانت را ادا مى ‏كنى، صله رحم به جا مى ‏آورى، در سخن گفتن راستگو هستى.
«خديجه» مى ‏گويد: بعد از اين ماجرا ما به سراغ «ورقة بن نوفل» رفتيم، پیامبر (ص) آنچه را ديده بود براى «ورقه» بيان كرد، ورقه گفت: هنگامى كه آن منادى به سراغ تو مى ‏آيد دقت كن ببين چه مى ‏شنوى؟ سپس براى من نقل كن.
پيامبر  (ص) در خلوتگاه خود اين را شنيد كه مى‏گويد: اى محمّد بگو: بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمدلله ربّ العالمين- تا- و لا الضّالّين.
پس حضرت به سراغ ورقه آمد و مطلب را براى او بازگو كرد.
ورقه گفت: بشارت بر تو، باز هم بشارت بر تو، من گواهى مى ‏دهم تو همان هستى كه «عيسى بن مريم» بشارت داده است! و تو شريعتى همچون «موسى» دارى. تو پيامبر مرسلى و به زودى بعد از اين روز مأمور به جهاد مى‏شوى و اگر من آن روز را درك كنم در كنار تو جهاد خواهم كرد! گويند اينجا بود كه پيغمبر اكرم (ص) احساس آرامش كرد و فرمود: اكنون دانستم كه پيامبرم.[18]
هنگامى كه «ورقه» از دنيا رفت رسول خدا  (ص)فرمود: «من اين روحانى را در بهشت (بهشت برزخى) ديدم در حالى كه لباس حرير بر تن داشت، زيرا او به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد».[19]
اين داستان يكى از ده ‏ها داستان ساخته شده كينه توزان دو قرن اول اسلام است ‏كه خود را مسلمان معرفى نموده، با ساختن اين گونه حكايت ‏هاى افسانه آميز، ضمن‏سرگرم كردن عامه، در عقايد خاصه ايجاد خلل مى‏ كردند و تيشه به ريشه اسلام ‏مى‏ زدند.
چگونه پيامبرى كه مدارج كمال را صعود نموده، از مدت‏ ها پيش نويد نبوت را در خود احساس كرده، حقايق بر وى آشكار نشده است. در حالى كه بالاترين و والاترين عقول را در خود يافته است: « خداوند قلب حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) را بهترین و پذیراترین قلب ها یافت و او را به نبوّت خود برگزید.»[20]
چگونه انسانى كه چنين تكامل يافته است، در آن موقع‏ حساس، نگران مى ‏شود و به خود شك مى ‏برد، سپس با تجربه يك زن و پرسش يك ‏مرد كه اندك سوادى دارد اين نگرانى از وى رفع مى ‏شود، آن گاه اطمينان حاصل‏ مى‏كند كه پيامبر است؟!
اين داستان، علاوه بر آن كه با مقام شامخ نبوت منافات‏دارد، با ظواهر آيات و روايات صادره از اهل بيت (ع) نيز مخالف است.
 

اقوال بزرگان در مورد این داستان

در اين جا ضمن بيان اقوال برخى بزرگان درباره اين داستان، به ذكر دلايل ساختگى بودن آن‏ مى ‏پردازيم.
قاضى عياض[21] در بيان اين نكته كه امر وحى بر شخص پيامبر فاقد هر گونه ابهام و شك است مى‏ گويد: «هرگز نشايد كه ابليس در صورت فرشته‏ درآمده و امر را بر پيامبر مشتبه سازد، نه در آغاز بعثت و نه پس از آن. و همين‏آرامش و استوارى و اعتماد به نفس،كه پيامبر اكرم (ص) در اين گونه مواقع از خودنشان داد، خود يكى از دلايل اعجاز نبوت به شمار مى ‏رود.
آرى هرگز پيامبر شك‏ نمى‏كند و ترديد به خود راه نمى ‏دهد كه آن كه بر او آمده فرشته است و از جانب خداوند متعال، وحی آورده است. به طور قطع امر بر او آشكار است، زيرا حكمت الهى اقتضا مى‏كند كه امر بر وى كاملا روشن شود.تا آشكارا آن چه را مى ‏بيند لمس كند يا دلايل‏كافى در اختيار او قرار مى ‏دهد تا كلمات الله ثابت و استوار جلوه كند «و تمت كلمة‏ ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته‏»[22]
 
امين الاسلام طبرسى  نيز می فرمايد: «براى آن كه پيامبر بتواند ديگران را با وحى هدايت نمايد، خود بايد از هر گونه خطا و اشتباه در دريافت وحى مصون‏باشد.» به همین دلیل است که در تفسير سوره مدثر مى‏ گويد: «ان الله لا يوحي الى رسوله الا بالبراهين‏النيرة و الآيات البينة الدالة على ان ما يوحى اليه انما هو من الله تعالى فلا يحتاج الى‏شي‏ء سواها لا يفزع و لا يفزع و لا يفرق.[23]
به درستى كه خداوند وحى نمى‏كند به‏رسولى مگر با دلايل روشن و نشانه‏هاى آشكار كه خود دلالت دارد بر اين كه آن چه‏ بر او وحى مى‏شود، از جانب حق تعالى است و به چيز ديگرى نياز ندارد. هرگز ترسانده نمى‏ شود و نمى‏ هراسد و به خود نمى‏ لرزد.
به طور كلى آيات قرآنى بر اين نكته تصريح دارند كه پيامبران الهى از آغاز وحى، پيام ‏های الهی را به روشنى دريافت نموده و دچار شك و ترديد نمى‏ شوند. مقام حضور در پيشگاه حق جاىگاهى است كه در آن وهم و شك و ترس راه ندارد. حضرت موسى (ع) درآغاز بعثت مورد عنايت‏ و توجه خاص پروردگار قرار گرفته به او خطاب مى‏ شود: «يا موسى ‏اني انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى، و انا اخترتك فاستمع لما يوحى، انني انا الله لا اله الا انا فاعبدني و اقم الصلاة لذكري‏»[24]
اى موسى!اين منم پروردگار تو، کفش ‏خويش را بيرون آور كه در وادى مقدس طوى هستى و من تو را برگزيده ‏ام. پس به ‏آن چه بر تو وحى مى‏شود گوش فرا ده. منم، من، خدايى كه جز من خدايى نيست. پس‏مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار».سپس به او دستور داده مى‏شود: «و الق‏عصاك، فلما رآها تهتز كانها جان ولى مدبرا و لم يعقب... ، و عصايت را بيفكن، پس چون ‏آن را هم چون مارى ديد كه مى‏جنبد[ترسيد و]به عقب برگشت و[حتى] پشت ‏سرخود را نیز نگاه نکرد». از اين جهت مورد عتاب قرار گرفت: «يا موسى لا تخف اني لايخاف لدي المرسلون‏»[25]
اى موسى نترس كه رسولان در نزد من نمى ‏ترسند.
بدين‏ترتيب به محض ايجاد ترس، عنايت الهى شامل حال پيامبر الهى گشته او را ازهر گونه هراس رها كرده است. اين يك قانون كلى است هر كه در آن جاىگاه شرف‏ حضور يافت، از چيزى خوف ندارد، زيرا در سايه عنايت الهى قرار گرفته و در فضايى امن و آرامش بخش استقرار يافته است.
براى آن كه ابراهيم خليل الرحمان (ع) آرامش و عين اليقين پيدا كند، پرده از پيش ‏روى او بر كنار شد تا حقايق عالم ملكوت بر او مكشوف گردد «و كذلك نري ابراهيم‏ ملكوت السماوات و الارض و ليكون من الموقنين‏»[26]
و اين گونه ملكوت آسمان‏ها و زمين‏ را به ابراهيم نشان دادیم تا از جمله يقين كنندگان باشد و هر گونخ شک و تردید از او دور شود.
آيات فوق نشان مى‏دهند كه پيامبران در محضر الهى داراى بينشى روشن وعارى از هر گونه شك و ريب هستند. هم چنين ملكوت آسمان‏ها و زمين بر آنان ‏منكشف گرديده تا از موقنين شوند. آيا پيامبر اسلام از اين قانون مستثنى بود تا درچنان موقع حساس و سرنوشت ‏ساز به حال خود رها شود، به خويشتن گمان بد برد و در بيم و هراس به سر برد؟ آيا پيامبر اسلام مقامى كمتر از مقام موسى و ابراهيم خليل ‏داشت تا عنايتى كه خدا درباره آنان روا داشته است، درباره او روا ندارد؟
مولى امير المؤمنين (ع) درباره پيامبر اكرم (ص) مى‏ فرمايد: «... خداوند شبانه روز فرشته ‏اى را بر او گمارده بود تا او را به كمالات انسانى رهنمون باشد.»[27]
در اين زمينه روايات صحيحه فراوان وارد شده است كه برخى از آن‏ ها به عنوان ‏نمونه ذكر شد.
 
علاوه بر اشكالات فوق، ايرادهاى ديگرى نيز به شرح ذيل بر داستان ياد شده وارد است:
1) سلسله سند داستان به شخص نخست كه شاهد داستان باشد نمى ‏رسد، از اين رو روايت چنين داستانى، مرسله تلقى مى ‏شود.
2) اختلاف نقل داستان، شاهد ساختگى بودن آن است. در يكى از نقل‏ هاچنين آمده است: خديجه خود به تنهايى نزد ورقه رفت، در ديگرى آمده است كه‏ پيامبر را با خود برد، در نقل سوم ورقه خود پيامبر را در حال طواف ديد، از او جويا شد و به او گفت ...
در نقل چهارم ابوبكر بر خديجه وارد شد و گفت: محمد را نزد ورقه ‏روانه ساز.
اختلاف متن به حدى است كه مراجعه كننده متحير مى ‏شود كدام را باوركند، و نمى ‏توان ميان آن ‏ها سازش داد.
3) در متن بيش ‏تر نقل ‏ها علاوه بر آن كه نبوت پيامبر را نويد داده، آمده است:«ولئن ادركت ذلك لانصرنك نصرا يعلمه الله...» يا «فان يبعث و انا حي فساعزره‏ و انصره و اؤمن به...» يعنى هرگاه دوران بعثت او را درك كنم به او ايمان آورده او را يارى و نصرت خواهم نمود.
آنچه گفته شد دليل بر تعارض اين دو دسته از اخبار و ساختگى بودن ‏داستان است.
 
بنابراین مهم‌ترین اشکالات و مناقشات درباره این حدیث عبارتند از:
1) وجود ضعف در اسناد حدیث و معتبر نبودن گروهی از راویان آن.
2) وجود تناقض در محتوای حدیث و وجود نشانه‌های جعل در آن.
3) ناسازگاری محتوای حدیث با مقام شامخ پیامبر (ص) ؛ به این معنا که پیامبر بر اساس این حدیث در مهم‌ترین و حیاتی‌ترین مسئله یعنی شناخت وحی دچار سردرگمی و تردید و بلاتکلیفی شد. لازمه این سخن، تنزل مقام شامخ پیامبر (ص) تا جایی است که فردی چون ورقه یا خدیجه بر آن حضرت امتیاز داشته باشد.
4) قرآن سرگذشت زندگی انبیا را بیان کرده و روایات بسیاری در شرح زندگی آنان وارد شده است؛ با این حال چنین ترس و شکی درباره هیچ یک از آنان نقل نشده است؛ چه رسد به مقام حضرت ختمی مرتبت که افضل انبیا است؛ مثلا نزول وحی بر حضرت موسی (ع) توام با طمانینه و آرامش بود.
 

دیدگاه استاد جعفر مرتضی عاملی

استاد جعفر مرتضی عاملی پس از نقد و بررسی این روایات می‌گوید: مقبول آن است که رسول خدا پس از نزول وحی شادمان و مسرور از این کرامت الهی به خانه بازگشت و به وظیفه ‌ای که بر عهده اش نهاده شده بود اطمینان داشت. شاهد بر آن، روایات اهل بیت (ع) و روایاتی به نقل از اهل سنت است.[28]
 

ختامه مسک

بحث را با روایتی از امام صادق (ع) به پایان می رسانیم که این روایت در واقع خط بطلانی است بر هر آنچه گفته شده که پیامبر (ص) هنگام بعثت ترسید و ... 
زراره از امام صادق (ع) پرسید: چرا پیامبر (ص) هنگامی که جبرئیل بر او نازل شد، نترسید و آن را از وسوسه ‌های شیطان نپنداشت؟
امام صادق (ع) فرمود: خداوند بر پیامبر خود سکینه و آرامش فرو فرستاد، و آن چه از جانب خداوند می‌رسید، به گونه‌ای بود که گویا می‌بیند.[29]
 


[1] برگرفته از مقاله بررسی احادیث آغاز وحی، مصطفی سلطانی، مجله علوم حدیث، تابستان 1380، سایت دانشنامه موضوعی قرآن.
[2] الإصابة فی تمييز الصحابة: ج5، ص446، رقم9130.
[3] الإصابة فی تمييز الصحابة: ج5، ص446، رقم9130.
[4] قاموس الرجال: ج10، ص435، رقم 8082.
[5] الإصابة فی تمييز الصحابة: ج5، ص446، رقم9130.
[6] و كان قارئا للكتب و كانت له رغبة عن‏عبادة الاوثان‏ ... و كان ورقة قد تنصر و قرا الكتب و سمع من اهل التوراة و الانجيل ... و كان امراتنصر في الجاهلية و كان يكتب الكتاب بالعبرانية فيكتب من الانجيل بالعبرانية. سيره ابن هشام، ج 1، ص 237؛ صحيح بخارى،ج 1،ص 8، ح3.
[7] اعلام زرکلی: ج8، ص115_114؛ فروغ ابديت: ص197_196.
[8] اعلام زرکلی: ج8، ص115؛ لغت نامه دهخدا: ج15، ص23168.
[9] سیرة ابن اسحاق: ص123.
[10] ... و مات کافرا. (تاریخ دمشق الکبیر: ج66، ص7، رقم8127.)
[11] انه مات على‏نصرانيته‏. (تاریخ دمشق الکبیر: ج66، ص7، رقم8127.)
[12] و لا اعرف احدا قال انه‏ اسلم. (تاریخ دمشق الکبیر: ج66، ص7، رقم8127.)
[13] تاریخ دمشق الکبیر: ج66، ص3، رقم8127.
[14] الإصابة فی تمييز الصحابة: ج5، ص446، رقم9130.
[15] یا بنت أخی لاتماری جاهلا و لاعالما، فإنک متی ماریت جاهلا آذاک ...إیاک وصحبة الأحمق الکذاب... (شیخ طوسی، الامالی، ص 302، ح598-45.)
[16] زمّلونى و دثّرونى. (مناقب آل ابیطالب: ج1، ص44؛ بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار ائمة الأطهار: ج18، ص167؛ تفسیر نورالثقلین: ج5، ص453؛ تفسیر طبری: ج30، ص305 و...)
[17] مجمع البيان(تفسير طبرسى)،ج 10،ص 581-580.
[18] فعند ذلك اطمأنّ باله و ذهبت روعته و ايقن انه نبىّ. محمد حسين هيكل،حياة محمد: ص 96-95.
[19] لقد رأیت القس فی الجنة علیه ثیاب الحریر لأنه آمن بی و صدّقنی. تاریخ دمشق الکبیر: ج66، ص6-5، رقم8127.
[20] ان الله وجد قلب محمد (ص) افضل القلوب و اوعاها، فاختاره لنبوته‏. (محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 205، ح 2).
[21] قاضى عياض (متوفاى 544) از بزرگان و دانشمندان اندلس بود. ابن خلكان می گويد:«كان امام وقته في الحديث و علومه و النحو و اللغة و كلام العرب و ايامهم و انسابهم و صنف التصانيف المفيدة. وفيات الاعيان،ج 3،ص 483، رقم511.
[22] انعام: آیه 115.
[23] مجمع البيان(تفسير طبرسى): ج 10،ص581-580.
[24] طه: آیات 20-11.
[25] نمل: آیه 10.
[26] انعام: آیه75.
[27] و لقد قرن الله به (ص) من لدن ان كان فطيما، اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم و محاسن ‏اخلاق العالم ليله و نهاره... (نهج البلاغة "دشتی": خطبه 192، ص398.)
[28] والذی نطمئن إلیه هو أنه قد اوحی إلی النبی (ص)، و هو فی غار حراء فرجع إلی أهله مستبشرا مسرورا ...
الصحیح من سیرة النبی الاعظم (ص): ج۲، ص307.
[29] عن زرارة قلت لأبی عبدالله (ع) کیف لم یخف رسول الله (ص) فیما یأتیه من قبل الله أن یکون ذلک مما ینزع به الشیطان قال فقال إنّ الله إذا إتخذ عبدا رسولا أنزل علیه السکینة و الوقار فکان یأتیه من قبل الله عزوجل مثل الذی یراه بعینه. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار ائمة الأطهار: ج18، ص262.